برای تویی که دیگر نه تنها دوستت ندارم بلکه از تو متنفرم ؛ روزی که وارد دنیایم شدی روی ابرها بودم و حالا لبهی پرتگاهی هستم که اگر برای نجات خودم برگردم و تو آنجا باشی من بی شک به دره خواهم پرید ، بین من و تو فقط فرزندمان میماند که ؛ آرزو میکنم هرجای این کرهی خاکی که باشد ، بهترین ها نصیبش شود
یخ زیر لب گفت :(چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!) روزها یخ به آفتاب نگاه می کرد. خورشید و درخت می دیدند که هر روز کوچک و کوچک تر می شود. یخ لذت می برد ،ولی خورشید نگران بود. یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ ،جوی کوچکی جاری شده بود. جوی کوچک مدتی که رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.هر جایی که آفتاب می رفت، گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.گل آفتاب گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است. ❤️✨