یه قانونی هست که میگه:گاهی هرچقدر بیشتر پافشاری میکنی وبیشتر سمتش میری و درگیرش میشی اون بیشتر از شما دور میشه🧡🍂... پس رها کن بره شاید رسیدن تو رها کردن باشه! به قول جمله ای که تو کتاب کیمیاگر نوشته بود: انچه قسمت توست از کنارت نخواهد گذشت....کارما میگه هرکسی رو بیشتر از لیاقتش دوست داشته باشی بیشتر از لیاقتت ضربه میخوری🤌🪐
ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.
من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.
یه قانونی هست که میگه:گاهی هرچقدر بیشتر پافشاری میکنی وبیشتر سمتش میری و درگیرش میشی اون بیشتر از شما دور میشه🧡🍂... پس رها کن بره شاید رسیدن تو رها کردن باشه! به قول جمله ای که تو کتاب کیمیاگر نوشته بود: انچه قسمت توست از کنارت نخواهد گذشت....کارما میگه هرکسی رو بیشتر از لیاقتش دوست داشته باشی بیشتر از لیاقتت ضربه میخوری🤌🪐
حاتم میمیره بوقی میمیره شاهین میمیره مارال هم به هیچکس نمیرسه
چ قشنگ تعریف کردی
شما همان کتابهایی هستید که میخوانید، فیلمهایی که میبینید، موسیقیای که گوش میدهید، آدمهایی که وقتتان را با آنها میگذرانید، گفتوگوهایی که مشغولشان میشوید.آنچه به مغزتان میخورانید را خردمندانه انتخاب کنید ...!🌱🤍
یه قانونی هست که میگه:گاهی هرچقدر بیشتر پافشاری میکنی وبیشتر سمتش میری و درگیرش میشی اون بیشتر از شما دور میشه🧡🍂... پس رها کن بره شاید رسیدن تو رها کردن باشه! به قول جمله ای که تو کتاب کیمیاگر نوشته بود: انچه قسمت توست از کنارت نخواهد گذشت....کارما میگه هرکسی رو بیشتر از لیاقتش دوست داشته باشی بیشتر از لیاقتت ضربه میخوری🤌🪐
مارالو هاتف به هم رسیدن تو کلبه رابطه ج... داشتن و بعدا مارال فهمید هاتف باعث مرگ برادرش شده باهاش ادامه نداد و به دوستای یونس گفت بکشنش که حاتم هندی بازی در اورد و نجاتش داد
مارال میفهمه هاتف برادرشو لو داده که کشته شده و به دوستای یونس میگه برن بکشنش و به حاتم میگه دونستم برادرت قاتل یونسه و حاتمم میره هاتف رو نجات بده که تیر میخوره و میمیره
سکوت است و هوایی پر ز دردم چو برگ افتاده ای غمگین و زردم🍂
مآرال هاتف رو لو میده که داداش رو کشته...بعدش میره پیش حاتم میگه فردا هاتف رو توی ایستگاه قطار میکشن....حاتمم به یکی میگه بره توی ده که بیان بیارنش بیرون ..اهالی ده هم میان دیوار زندان رو خراب میکنن و حاتم فرار میکنه میره دنباله هاتف که توی ایستگاه بوده...هاتف تا حاتم رو میبینه فرار میکنه ولی حاتم میگیردش..بعدش رفیقای یونس بهشون تیراندازی میکنن و حاتم تیر میخوره و سوار موتور میشن دوتایی ..هاتف میفهمه حاتم تیر خورده به غلط کردن میفته ولی فایده ای نداره و حاتم میمیره ....
چه میدونم،،،منم بار اولیه که دارم زندگی میکنم :)