نمیدونم از شانس مزخرفم اصلا نمیدونم چجوری باردار شدم
من اصلا نفهمیدم
فقط یهو دیدم پریودم عقب افتاده که هیچ سینه هامم درد میکنه و همونجا فهمیدم که بدبخت شدم .
میخواستم بندازم ولی شوهرم نذاشت گفت تو دنیا بیار من بزرگ کنم .
الان ۷ هفته مه و دقیقا ۷ هفته هست که یه چشمم اشک و یه چشمم خونه
من همیشه از بچه متنفر بودم و پیش خودم میگفتم چقدر زن ها احمقن که این همه رنج و بدبختی میکشن که مثلا مادر بشن
عاشق همسرم بودم ولی الان ازش متنفرم از بچه ای که تو شکمم هست هم متنفرم و هرروز آرزو میکنم جفتمون بمیریم
من اصلا دلم نمیخواد مادر بشم