اینطور بگم که داستان غمگینه نه ترسناک
تو اشنای ما دوتا خانواده با هم میرن جنگل بعد غروب که میشه جمع میکنن برمیگردن تو راه یکی از بچه هاشون نبود فکر میکنن که تو ماشین اون یکیه که میرسن خونه میبینن بچه نیست بعد ۳ ساعت برمیگردن میرن اونجایی که بودن میبینن بچه از سرشو تکیه داده به درخت از ترس سکته کرده همونجوری مرده