خوب از وقتی به دنیا اومدم دوستش داشتم خیلی کوچیک بودم یکی از فامیلامونه یه خاطره مبهم یادمه مال حدودا سه سالگیم که بهش گفتم من میخوام باتو ازدواج کنم خندید منو رو دوشش گذاشت بلندم کرد😁گذشت یکی دو سال نمیدونم از کجا ولی فهمیدم دیگه نباید سمتش برم چون اون پسره من باید با دخترا بازی کنم نمیدونم حتی کسی اینارو بهم گفته بود یا خودم فهمیده بودم من مدرسه و مهد نمیرفتم اون موقع بعد اون نقاشیش خوب بود منم برای این کنارش بشینم میگفتم من بلد نیستم نقاشی کنم این برچسب و میخوام نقاشیش کنم بعد خالم به اون میگفت برام بکشه منم میرفتم پیشش نگاش میکردم (خودم هنگ میکنم از این همه سیاست اون زمانم برعکس الان خنگم 😂😂) یادم رفت بگم حدودا هفت سال بزرگتره منه ،همیشه میدونستم اون مال منه مطمئن بودم😁 ولی هیچ وقت به هیچکس نمیگفتن نمیخواستم کسی بفهمه تا حسودی کنه😂مثلا دختر خالم همش میگفت اونو دوست داره ولی من هیچ وقت نمیگفتم حتی استرس میگرفتم یادش باشه اون روز من گفتم دوسش دارم کولم کرد چون اونم بود اون روز 😐😑بماند من هیچی نمیگفتم حتی یادمه یه بار خواست یه دستی بزنه میگفت تو هم دوسش داری گفتم نه گفت چرا قبلا گفتی یادمه منم بچه بودم باهاش قهر کردم گفتم خیلی دروغگویی، تو همش میگی من هیچ نگفتم تا دیگه این حرفو نزنه جلو کسی آبرومو ببره😂 بعد خاطرخواهاش کم نیستن یکدفعه با دو سه تا دخترا باهم بودیم البته اونموقع ابتدایی بودم دختر خالمو و یه دخترای دیگه سر اون دعوا کردن که اونو دوست دارن منم میگفتم اصلا چه معنی داره تو این سن شما کسیو دوست داشته باشین😒(خوب تو پرانتز بگم چون مال خودم بود اعصابم خورد میشد ازشون😉😂) ولی خوب مطمئن بودم مال خودمه نمیدونم چرا بخاطر همین به اونا اهمیت نمیدادم میگفتم بزار بگن آخرش که مال منه 🥺💔گذشت اون در تحصیلاتم موفق بود منم همین طور خیلی خوب بود درسام همه ازم تعریف میکردن و همین طور من خیلی خیلی سعی میکردم احساساتم و کسی نفهمه🙂نمیخواستم مزحکه خاص و عام بشم ولی یکم شاید یکم تابلو بودم دست خودم نبود وقتی یکی و این همه سال اونم از ته قلب دوست داشته باشی دوست داشتن چیه عاشقش باشی انگار خلع سلاح شدی بالاخره هر چقدرم کنترل کنی از یه جاهایی معلومه😔 من حتی به مامانم هم نمیگفتم این موضوع رو با این که محرم اسرارم بود و همه چیو گفته بودم بش یه روز یادمه بی مقدمه باهام دعوا کرد که تو فلانی و دوست داری چقدر ضایع رفتار میکنی بهت میخندن خانوادش اون روز فقط مقابله کردم گریه میکردم و میگفتم این طور نیست من فقط مهربونم من همه رو دوست دارم با همه خوبم (همینم هست واقعا) اون کنکور داد رتبه برتر شد رفت بهترین رشته بهترین دانشگاه منم خیلی خوب بودم خیلیا بهم امید داشتن ولی یه سال قبل کنکورم و سال کنکورم کرونا شد افت تحصیلی شدید پیدا کردم و کنکورم خراب شد در همین حین بخاطر فشارهای عصبی اضافه وزن گرفتم 😭😭موندم پشت کنکور گفتم آدم جا زدن نیستم شروع کردم باز خوندن خیلی دوستش داشتم هم طرفمو و هم هدفمو همیشه تو فکرم بود درسامم میخوندم خیلی سخت بود تنها بودم درسام سنگین بود و درگیر مشکلات خانوادگی هم شدم باز میخوندم ولی با استرس اضطراب تیک عصبی دعواهای خانوادگی و ... رفت و رفت شد کنکور من درسام خوب بود کتابخونه میرفتم هر روز اونجا هر کی سوال داشت از من میپرسید میگفتن تو حتما پزشک میشی ولی یه مشکلی بود اضافه وزنم هعی بیشتر میشد دعواهاهم بیشتر تا این که آزمون قبل کنکور اشتباهی وارد کرده بودم گزینه هارو یهو دیدم درصدام پوکیدست فکر کردم هرچی خوندم یادم رفته نتیجه زحمات یک سالم به باد رفته درصد های هفتاد هشتاد همیشگیم منفی شده بود فقط گریه میکردم حتی نمیتونستم به کسی بگم که بگن الکی پس میخوندی و ...روز قبل کنکورم یکی از اقوام درجه یکم سکته کرد خونمون آشوب بود فردا رفتم سرجلسه آنقدر استرس داشتم نزدیک بود غش کنم همه جا میچرخید دور سرم هر تستی که میخواستم بزنم حس میکردم مثل آزمون قبلیم نشه اشتباه نزنم نکنه دام داره نمیفهمم تموم شد اومدم بیرون و بعد چند وقت فهمیدم اون روز گزینه هام اشتباه وارد کرده بودم وگرنه درصدام مثل قبل بوده و نتایج اومد از سال اولم هم بدتر شدم 😞🥀دیگه خنثی شدم نسبت به همه چی راستی دختر خالم دوسال پیش ازدواج کرد با یه غریبه ولی من ته قلبم همش به اون فکر میکرد و خواستگار هامو رد میکرد و میکنه 🙃 پس دل به دریا زدم به مامانم گفتم گفت امکان ندارد اونا تورو بگیرن اون از همه چی از تو سرتره تو هیچی نشدی موقعیت اونو ببین تازه خانوادش پولدار تر از مان و گفت که حتی مامانش گفته نمیخوام پسرم با فامیل ازدواج کنه(فکر کنم خواسته آب پاکی و بریزه که این حرفو به مامان من گفته) و چند تا خانواده خیلی پولدار مدنظر داره فعلا ولی پسرش گفته الان نمیخواد ازدواج کنه مامانم گفت اونام بخوان من نمیخوام چون اون بالاتره موقعیتش همش اذیت میشی و خانوادش سطحی نگرن کلی حرف بهت میزنن 🙂💔من تسلیم نشدم اول با خودم گفتم وقتی خودش دوستم داشته باشه مشکلی نیست منتها از اونم هیچ وقت هیچ چیزی ندیدم😪یه روزم مامانش بهم گفت تو خیلی دختر خوبی هستی امیدوارم که خوشبخت بشی 🍃الان که اینجام همه زندگیم بر باد رفته آرزوی بچگیم(پزشک شدن بود ک...هعی)عشق پنهانیم(که همیشه تو دلم بود هر وقت اسمش میشنیدم دلم تو میریخت کلی استرس داشتم هر وقت میدیمش) و همه زندگیم نابود شده🙃🍃 من از یه دختر بچه باهوش و زرنگ و خوشگل و سیاست دار رسیدم به پوچی الان هیچی نیستم علنا جز یه چاق بی هدف...😂😂💔 ببخشید دوستان طولانی شد امشب خیلی دلم گرفته بود و مثل همیشه هیچکسو نداشتم باهاش حرف بزنم
ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.
من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.
عزیزدلم زندگی گاهی ادمو خیلی متعجب میکنه هرگز از داشتنش ناامید نشو مطمئنم و دلم روشنه ی روزی بهش میرسی همونطوری ک از بچگی تو ذهنت نال خودت میدونستیش مال توام میشه پس الان به هدفای قشنگت فکر کن روحیه اتو درست کن و هرچیزی مثل چاقی یا دانشگاه یا هرچیزی ک اعتماد ب نفستو کم میکنه از بین ببر تو هنوزم همون دخترباهوش و زرنگ و خوشگلی ک میتونی هر چیزیو بدست بیاری
تو تنها نیستی منم شرایط مشابه به تورو دارمنم یه دختر چاق بی هدف که هرکاری کرد و به هردری زد به بن بست خورد تو همه زمینه ها الانم فقط بیهوده نفس میکشم و ارزوی مرگ دارم