@banobaran22
وای باران ما امشب که رفتیم پیش عروس.. پسر عمه شوهرم وقتی سوم راهنمایی بودم خیلی منو می خواست اومد خواستگاری بابام جوابش منفی بود من اون زمان اصلا اصلا به ازدواج فکر نمیکردم
حالا امشب اونم بود میشه دایی عروس
هر موقع من با خانما حرف میزدم احساس میکردم نگاه یکی روم سنگینی میکنه دقیق به من خیره میشد هااا
چند بار این اتفاق افتاد حالم بد شد چون چشم تو چشم شدیم یه بار پسرم از در خونه میرفت بیرون بغلش کردم دیدم صورتشو برگردونده منو نگاه میکنه 😑😑چندشم شد من چادرمو محکم گرفتم یه جور ی نشستم منو نبینه پشت ستون ولی دیدم باز سهوا جابه جا شده ولی قفلی زده روم
...هیچی وقتی اومدیم خونه به شوهرم گفتم از خنده غش کرده 😐😐میگم به چی میخندی میگه به کار عباس آقا و تعریفای تو 😕😕عین خیالشم نیس لااقل غیرتی بشه 😮💨