من شش ساله مزدوج شدم
برا من اینطوری بود که هرچی رفتیم جلوتر از هیجان رابطمون کمتر شد و به عمقش افزوده شد 😁
من خودم خیلی تلاش میکنم برای شادابی زندگی مشترکمون
من و شوهرم هردوشاغلیم اما شوهرم خیلی خیلی بیشتر از من درگیره کاره دوشیفت کار میکنه شبفت دومش توخونه که معمولا کااار میکنهههه تا خسته بشه بلاخره حتی روزای تعطیل
پس این وسط من خیلی تلاش میکنم بعضی شبا که میخواد بخوابه بهش میگم تا پنج دقیقه به من توجه نکنی نمیذارم بخوابی محبت خونم کم شده با شوخی و مسخره بازی
در ماه حتما دو روز تعطیل و برنامه ریزی میکنم که دوتایی وقت بگذرونیم با یه تفریح ساده بعد کلی در مورد زندگی و کار و هدفامون حرف میزنیم
هروقت خیلی ناراحت میشم از دستش حتما باهاش دربارش حرف میزنم تا نذارم اینا رو هم جمع بشه ازش دلسرد بشم
احترام خودش و خانوادش و دارم اجازه بی احترامی هم نمیدم
خیلی بهش محبت میکنم نمیذارم هیچوقت غرورش بشکنه البته همش متقابله اونم هواسش به من هست
ولی حس میکنم اونی که بیشتر تلاش میکنه منم
یعنی فکر میکنم تو همه زندگیا به نفر بیشتر تلاش میکنه