سختترین برهه زندگیم یکی دوره عقد طولانیم بود (چون همسرم سرباز و بیکار بود) و دوره بعد از ارتقای خونه.
تصمیم چالش برانگیزی بود.شاید اگه الان بود این کارو نمیکردم چون ۴ ۵ ماه خیلی سخت گذشت💔
خونه رو که میخواستیم ارتقا بدیم خیلی دنبال خونه بودیم. دوقلوهامم تازه دنیا اومده بودن، ولی با پولمون خونه ۲خوابه در حد ۷۰ متر جای خوب پیدا نمیشد. تبریز واحد کوچیک تو جاهای خوب کم بود. همش بالای ۱۰۰ متر بودن...
همسرم گف نظرت چیه ۱۰۰متری بخریم که هی نخوایم عوض کنیم. ولی بدیم رهن و خودمون یه سال خونه مادرم بشینیم. مادرشوهرمینا تبریز خونه داشتن ولی اکثرا خالی بود. خودشون شهرستان بودن. گفتم خوبه چاره ای نیس.
دیگه ما خونه رو خریدیم، اسباب اثاثیه رو گذاشتیم انباری یکی از فامیلا و خودمون رفتیم خونه مادرشوهرم که مبله بود.
وای ولی ما رفتن همانا،
مادرشوهرمینا دم به دیقه تبریز اومدن همانا
بقیه خواهر برادرای همسرم اومدن همانا
حتی تولداشونو میومدن اونجا میگرفتن و...
یجوری ام برخورد میکردن که باید خورد و خوراکشون با ما باشه، در حالی که ما اون موقع بخاطر خرید خونه و خرج بچه ها مانده حقوقمون برای خرحی اون همه آدم خیلی کم بود.
منم دوقلوهام ۲ ۳ ماهه بودن. نمیفهمیدم به بچه ها برسم، به خونه یا...
حتی ۵ تومن نداشتیم که بریم بیرون خونه احاره کنیم.
مادرشوهرم از حرفاش دیدم حتی راضی نیس از ماشین لباسشوییش استفاده کنم، با اون همه کارلباسای بچه ها و خودمونو با دست میشستم.
تا اینکه بچه ها ۵ ماهه شدن، یه شب به همسرم گفتم دیگه نمیتونم. یه کاری بکن.
فرداش خیلی معجزه وار خانه سازمانی از طرف اداره همسرم اوکی شد رفتیم اونجا
وای انگااااااار بهشت رو به من داده بودن. یه واحد ۶۰ متری تک خوابه بود. ولی نسبتا تمیز بود. کلی پنجره داشت. غرق نوووور بود😍 ۲ سال اونجا موندیم. پول جمع کردیم که رهن مستاجرو بدیم خودمون بریم خونمون.
تو همون موقع من استخدام شدم برای یه شهرستانی که ۳.۵ ساعت از تبریز فاصله داشت.
ماهم که ۲سالی بود هنوز از ترکش خرید خونه بهمون سخت میگذشت دلو زدیم به دریا و اومدیم شهرستان مادرشوهرم خونه گرفتیم.
همسرمم از تبریز انتقالی گرفت برای همون شهری که من استخدام شدم.
خلاصه ۳ساله که الان ما اینجاییم. خودمون اینجا مستاجریم.