ماجراش طولانیه
خلاصه اش اینکه حوصله آشپزی نداشتم. زنگ زدم برا ناهار املت درست کنم؟ گف نه دیروز وفردا تو اداره صبحانه برنامه املته.
دیگه ناهار مجلسی درست کردم، دم ناهار زنگ زده من با همکارا میرم باغ ناهار بخوریم!
منم قاطی کردم براش. گفتم خوب من با بدبختی امروز آشپزی کردم، حالام اینو میگی!
یکم بعد زنگ زد شوخی کردم دارم میام خونه.
دیدم با همکاراش تو ماشین شرط بستن که کی جرات داره این موقع به خانمش بگه ناهار نمیام ومیرم باغ😐
فقط ایشون و یکی دیگهزنگ زدن.
منم گفتم خوب شد قاطی کردم تا روی عکس العمل من شرط نبندی.
فک کن مبگه ازین به بعد هر موقع زنگ زدم اونحوری گفتم، بگیر قضیه رو بگو به سلامت!
جالبه اومد خونه، دیدم صبح تو اداره صفحه گوشیش پودر شده ولی دغدغه اش منو کشته😐