اومدم خونه و گفتم اینا طلاست ب خانوادم اونام برام ۴ تا النگو خریده بودن طلا و یه انگشتر ک سر عقد بهم بدن هیچی نگفتم
گفتن عقد چحور بگیریم نگیریم سمت ما عقد خیلی چیز ها با پسره پدرم میگفت باید با رسم ما کنار بیان دارن دختر از ما میگیرن همسرم گفت مگه چی میخواد جز میوه و شیرینی خودم میگیرم گفتم باشه
اوج اختلاف خانواده ها شروع شد مادر همسرم میگفت پدر نداری من نمیکنم برو پدرتو از قبر بکش بالا ازش بخواه پدر منم میگفت چون اونا نمیکنن منمنمیکنم باید مقابل باشه و این وسط یه چشممن اشک و یکی خون بود حالم از اون روزا بهم میخوره
حالا پدر همسرم اعتماد کرده بود قبل مرگ سپرده بود همه چیز رو ب مادر همسرم چک سفید امَضا داده بود و اینا
هیچی گذشت و من رفتم سرکار خونه مادرهمسرم بودم خانواده ام یه استان دیگهدهر روز مادرهمسرم اذیت میکرد میگفت خرجی بدید پشت سر حرف میزد یادمه با ماشین همسرم میرفتم سرکار یواشکی ب همسرم میگفت چشمش کور سرویس بگیره خاک تو سرت ک ماشین بهش ندی
الان عقدی باید باباش بده
هیچی ما رسم شیربها داریم مثلا الان حدود ۳۰۰ تومن دوماد و پدرش میارن ۳۰۰ هم پدر عروس میذاره میرن جهیزیه میگیرن اون موقع برای ما ۲۰ تومن بود
پدرم میگفت تا شیربها ندن منمنمیدم همسرم هم میگفت من مامانم گفته خودت میدونی و خودت اوج دل بریدن همسرم از مادرش تو این دوران بود متنفر شد ازش چون داشت و نمیداد
گفت ماشینم یه پراید بفروشم بهت بدم گفتم ن اونوقت بی وسیله میشی طوری نیس وام ازدواج مون میریم یه سری وسایل سر دستی میگیریم ماهم خدایی داریم بالاخره میبینه