ما همه میگفتن جداش کنید وقتی ۶ ماهش بود ۲ سالش بود من طاقتش رو نداشتم همسرم هم بدتر خیلی ها میگفتن زشته میخواید یه وقت ر.... داشته باشید درصورتی ک ما وقتی نوزاد هم بود چنین کاری رو در محیطی ک خوابیده بود اصلا انجام نمیدادیم بعد گذشت و
تا چند ماه پیش خودش گفت دوست دارم تو اتاقم بخوایم ولی از تاریکی میترسم براش یه برنامه کودک مرتبط گذاشتم حتی زمان پوشک گرفتن هم برنامه کودک هایی ک برا این موضوع بود براش میذاشتم کلا از برنامه و داستان خیلی ب نفع خودم استفاده میکنم
بردمش تو اتاق خودم گفتم ببین مامان هم از تاریکی میترسه ولی شب خواب ک میزنم نمیترسم دوس داری برات بگیریم گفت آره یه روز رفتیم گرفتیم از اون شب اونجا میخوابه نماز صبح ک بیدار میشم چکش میکنم حتی میگه مثل بابا برای منم بطری آب بیار خخخخ .
یه چالش هم باهاش داشتم ک میزد منو و پدرش رو تا عصبانی میشد بلافاصله میگفت ببخشید براش با داستان گفتم چند باری خداروشکر برطرف شد
کلا هر وقت میخوایم ک یکاری بکنه یا نکنه همونو داستانش میکنیم باباش ک آنقدر مهارت داره از آسمون و زمین میدوزه بهم داستان میکنه
بعد من دوست دارم یاد بگیره کمک کنه چون پدرش هم کمک میکنه دوس ندارم فقط فکر بکنه وظیفه مادره مثلا لباس ک تا میکنم میگم بیا ببینم کی زودتر لباسشو تا میکنه میذاره تو اتاقش تو کشو درسته مرتب نمیتونه ولی جلوش میگم آفرین
خیلی خوبه شاید بعد وقت کنم برم درستش کنم نکنم هم مهم نیس مهم حس همکاریه بوده یا میگمبیا ببینم کی اتاقش رو زودتر دسته گل میکنه مامانی یا تو
وقتی سفره پهن میکنیم قاشق و چنگال و بشقاب ها یاد گرفته میچینه سفره پهن میکنه جمع میکنه خیلی قشنگ ۴ طرفش رو جمع میکنه میگیره تو دستش ک چیزی ازش نریزه کلا ۴ سال و نیمشه
ولی خیلی سعی میکنم چیزایی ک نیازش یادش بدم در واقع عزت نفسش برام خیلی مهمه هیچ وقت مقایسه اش نمیکنیم حتی مثلا یه بچه تو فیلم تلویزیون باشه نمیگیم تو نمیتونی وقتی نقاشی میکشه میگه فکر کنم سخت باشه میگیم تو از پسش بر میای چون خودم خیلی پرامو چیدن خیلی عزت نفسم لگدمال کردن تو بچگی سعی کردم برای دخترم اینجوری نشه