هیچی اعصابم خورده
امروز دراز کشیده بودم خودم تنها خونخ پدربزرگم اینا
اخه پدربزرگم امروز رفت کما از سی سی یو
همه رفتن بیمارشتان
یکی در زد رفتم دیدم نوه عموی یابامه ک میشه پسر عموم ی چورایی من یکی دو هفته پیش بهش گفتم دوستت دارم مسخره ام کرد پسم زد
همین که درو باز کردم سرمو بردم بالا دیدمش زدم زیر گریه خواستم درو ببندم نذاشت🥺💔
اومد نشست منم رفتم توی اشپزخونه گفت نمیخوای برا مهمانت چایی بیاری چیزی نگفتم خودش اومد توی اشپزخومه نشست کنارم انگار یکی چنگ گذاشته بود دور گردنم داشتم خفه میشدم
هم دوستش دارم هم تنفر پیدا کردم ازش😭💔