راست میگی عزیزم قبول دارم حرفتو
همیشه سعی کردم عشق و محبت بهش بدم فکر کردم اینجوری بهتر میشه اما اون نمیبینه اینا رو ... فقط عیبام رو میبینه
اما باور کن حس بدیه و بلاتکلیفیه حد اقل بعد سه سال دیگه تحملش برام سخت شده هم شوهرمه هم بقول شما چون عقدم نباید زیاد برم سمتش یا خونشون ...
همین تصمیمی ک شما میگی گرفتم
ک خودمو به چیزای دیگه مشغول کنم ک وابستگیم کم شه بهش
اما خواستم برم باشگاه که روحیم هم عوض شه هر کار کردم اجاره نداد
با دوستام هفته ای یه روز میرفتیم پارک بانوان اولش گفت باشه برید اما فقط یک ساعت بعدش کلا گفت حق نداری بری
همین سر کار که میرم به زور اجازه داده هر چند وقت یه بار میاد میگه دیگه حق نداری بری
افسرده شدم باور میکنی
نه خودش هست ... نه میذاره برنامه دیگه ای داشته باشم