اولش همه ترس دارن خیلی زیاد،منم خیلی میترسیدم،
خیالت تخت مردا همشون همینطورن میگن هیچی بلد نیستی،داداش منم ب من میگفت،ولی با اینکه خیلی میترسیدم و تصادف هم کردم بازم سوار شدم و الان خداروشکر خیلی خوبم،
من داداشم بهم استرس میداد میگفت بلد نیستی منم خودم ماشنو برداشتم تنهایی میرفتم تمرین میکردم