داستانممم
سلام خانوما هرکس حوصلش نمیکشه نخونه .قضاوت و مسخره کردن هم ممنوع
من کلاس یازدهم بودم با ی نفر همسن خودم دوست شدم اون چون نیمه دوم بود دهم میخوند آخرای دهم بود. من خیلی دوسش داشتم اونم منو خیلی دوست داشت باهم بیرون هم میرفتیم.خانوادش در جریان بودن به گفته خودش . ما ده ماه بود که میحرفیدیم اصلا نه تا اون ده ماه نه کات کرده بودیم نه بحث داشتیم هیچی ...20بهمن بود ماهگردمون بود برام کادو گرفت هم برا ولنتاین هم برا ماهگردمون .منم 24ولنتاین رفتم براش کادو بگیرم موقع برگشتمون ی نفر زنگ زد از فامیلامون که خونه هستین میایم خونتون انتظار نداشتیم اون موقع زنگ بزنن.بعد که اومدیم خونمون اونا هم اومدن خونمون بعد چند دقیقه گفتن برای خاستگاری اومدیم .بعد اینکه اینا رفتن .مامانم گفت که از همه لحاض اوکی هست الان نظر خودت مهمه بابام مامانم راضی بودن بعد انگار یکی دهنمو بسته بود نتونستم چیزی بگم منم قبول کردم .فرداش به رلم پیام دادم که من دارم ازدواج میکنم اونم بدون چرا و چون گفت انشالله بدبخت بشی .تو زندگیت هیچ وقت خوشبخت نباشی .اصلا هیچی نگفت بعد چند روز خاستگارم بهم پیام داد .حرف زدیم بعد چند روز من گفتم که تو سن سالته گفت 29منم گفتم جدی گف آره من اصلا فک نمیکردم29سالش باشه.میگفتم شاید 23ساله باشه .من دیگه گفتم نه فاصله سنیمون خیلی زیاده نمیتونم من بعد باهاش کات کردم .نگو اینم رفته به خانوادش گفته دیگه ما تموم کردیم .فرداش دیدم خانوادش اومدن خودش نیومده بود.به من گفتن چرا تموم کردی بخاطر ی فاصله سنی من کلا بازم انگار دهنمو بستن چیزی نتونستم بگم .گفتن اگه میخوای برگردی اگه نظرت بازم عوض شد پیام بده بهش .منم گفتم باشه بعد اونا که رفتن خانوادم گفتن باید بهش پیام بدی باید قبول کنی چون حرف زدی آبرومون میره .از ی طرف هم عذاب وجدان رل قبلیم نمیزاشت درست تصمیم بگیرم .بعد من به اجبار خانوادم قبول کردم ازدواج کردم .اما بازم دلم پیش رلم هست حس میکنم بهش خیانت کردم ولی از ی طرفی هم میگم دوسم نداشت اگه داشت .هرطور شده بود میومد جلو باخانوادم حرف میزدن
حرف آخرم اینه که واسه کسی که دوسش داری بجنگ زود تصمیم نگیر .یکطرفه تصمیم نگیر .چون حسرت عشق ی عمر تو دلت میمونه .خیلی سخته خیلی خیلی
فقط اینو میتونم بگم که قسمت واقعا راسته .راستی دو ماه دیگه هم عروسیمه فک نمیکردم به این زودی تموم بشه همچی
دعا کنین خوشبخت بشم
اونایی که نامزدن بهم میگن چه بیخیال هستی
اما من اصلا نمیدونم چرا هیچ حسی ندارم به اینکه میخوام جهزیمو بچینیم یا عروسیم هست هیچ حسی ندارم خیلی دلتنگم میخوام برای همیشه از کنار خانوادم برم با خودم میگم کاش ی کاری بشه بازم نامزد بمونم نرم خونم چیکار کنم من 😭😭
اصلا به نامزدمم حسی ندارم هرچی میگه رک جوابشو میدم از خانواده نامزدم بدم میاد .فقط فقط گریه میکنم تو دلم ی غم بزرگ هست😭