چی بگم گلم ؟ فقط میگم چیزی برا برا هم بودن کم نذاشتیمو نشد
منی ک تا این سن حتی خانوادم بهم نگفته بودن فلان کار نکن چون خودم ب شدت رعایت میکردم .
آخراش سیلی خوردم ، ببخشید این حرفو واسه اولین بار میگم ؛ کتک خوردم در حدی ک ی قدم تا مرگ فاصله داشتم؛لبم پاره میشد ؛ و زیر کتکا و تو جو داغون و متشنج میگفتم اگه میخوایین بگم اون بده ؛همین جا بکشینم ؛اگه میخواین بگم اون نباشه ؛ همین جا کاری کنید بمیرم ؛قسم میخورم یه قدم عقب نمیرم ؛ (جزییات این کتک و نپرس عزیزم تا همینجاش گفتم ک بدونی تا مرگمم تلاش کردم )
اونم کم نذاشت تا خوده صبح تو کوچمون میموند .. و میگفت نمیرم تو خونم، وقتی نمیتونم دستتو بگیرم با خودم ببرم؛ اونقدر گریه میکرد ؛
اووووف و اوووف و اوووووف ؛
آدم ضعیفی نیستم ؛ ولی ؛ خدا خودش از دلم خبر داره من دوست الان زندگیم پایان پیدا کنه ؛ شبها تا صبح واسه خدا نقشه میکشم ک ببین .... اگه اینجوری بمیرم کسی نمیفهمه از درد اون مردم .... پس راضی شو ببرم پیش خودت ...
صبح ها بلند میشم میگم اگه اینجوری خودمو مشغول کنم زودتر میگذره برسم ب مرگ .