منم دخترمو بردم مسافرت
بدترین عید زندگیم بود
از لحظه بردنش ک باکسو دید ترسید ۳ساعت همه تو ماشین بودن نمیتونستم بگیرمش
بعدشم ترسش تو ماشین
بعدشم ترسش توی محیط و خونه ی جدید
غذا نخوردنش
بعدشم دوباره بزور گرفتنش واسه برگشت و یه بار دیگه ترسیدنش
اخرشم موقع برگشت تو جاده پیاده شدیم بریم نهار بخوریم
در باکسش وسط جاده باز شد
پرید تو جاده منم دنبالش میدویدم
شانس اوردم رفت تو پیاده رو دوید تو یه مغازه ک درش باز بود
رفت تو انبار مغازه قایم شد
حالا ما جای غریب صاحب مغازه اجازه نمیداد انبارو بگردم
اخرش یه نفر با گربه خودش شنیده بود چیشده اومد تو مغازه
گربشو گذاشت رو زمین گفت جفتشون ماده ن بخاطر حسودی همو پیدا میکنن
گربش رفت زیر وسایل یهو صدای غر غر گربم بلند شد فهمیدیم کجاس
دیگه مرده گرفتش با اینکه گربم بخاطر ترسش دست مرده رو کلی زخم کرد ولی اون با ارامش هدایتش کرد سمت باکس و درشو بست
خدا خیرش بده
شبیه علیرضا شهرداری بود :)🌸
الانم اومدیم خونه ۲روزه فقط خوابه از شدت استرس ۸روز کامل نخوابید و هیچی نخورد
خلاصه ک ببخشید طولانی شد ولی دیگه شده جلو همه وامیستم اما نمیبرمش جایی ک اذیت شه :)