تو آرامش روح و روان زندگی کنم،تو ساختمون مادرشوهریم همه چیشون رو مخ منه مخصوصا اینکه شوهرم فقط یه جونش مونده که فدای اونا بکنه،با وجود سه تا برادر بزرگتر این شده همه کاره ی مادر و خواهراش،عین بچه دستشونو هرطرفی بگیرن باید بره و حق ناراحت شدن نداره که خدا نکنه روزی بخواد یه کوچولو روحرف اینا حرف بزنه پوستشو میکنن
خودمون خونه داریم چسبیده به اینجا نمیره هیچم به فکر آرامش من نیست،یعنی هستا ولی خب اولویت اولش مادرشه و راحتیه اون😔بخدا که دیدم میگم،خب منم دارم جاری خودمو میبینم شوهراشون که چقد دور از دغدغه اینا دارن زندگی میکنن ماهی یه بار یه ساعت به زور میان و میرن مادره هم جلوشون دولا راست میشه،اونوقت من اینجا باید قیافه اینا صدای اینا کلا زحمت اینارو ببینم و هیچی نگم،خسته شدم دیگه
اومد خواستگاری قول رفتن داد و نرفت تا الان که شده ۵ سال
شما بگین من حق دارم که زندگی مستقل از اینا بخوام یا نه؟چرا بقیه تو خوشی باشن و من اینجا فکر و خیالم اینا باشن و اخم و قیافه گرفتناشون😔😔
شوهرم میگه قراره با تو سالها زندگی کنم ولی مادرمو میخوام باز کی ببینم!اینم حرفشه وقتی حرف رفتن باشه وقتی بحث این باشه که بابا داری خودتو نابود میکنی به داداشاتم بگو یه گوشه ی کارو بگیرن
اخه تو این زمونه که انقد مرگ زیاده بابا لامصب بلکم من زودتر از مادر شما مردم😔چندماه پیش خواستیم بریم گفتیم مستاجر بیاد اینجا که ما نشستیم برگشته به شوهرم گفته میخوای واسه من شوهر پیدا کنی؟نشد بریم ولی دیگه نمیکشم همش حرص و جوش،میخوام باهاش جدی حرف بزنم بنظرتون چجوری بگم که کارساز باشه؟توروخدا راهنماییم کنین🙏انگار که مشکل خودتونه