حسین با عصبانیت گفت:پس واسه همونه نمیزاری بهت نزدیک شم..
اخم کردم و گفتم :یعنی چی؟!منظورت چیه؟!
گفت:نکنه چون با اون بودی میترسی من بفهمم یا اینکه دوست نداری اصلا منو ..
متعجب نگاش میکردم اینقدر حالم از حرفش بد شده بود که نتونستم بگم بریم گواهی بگیرم برات ..
هیچی نتونستم بگم
فقط بغضم گرفت و از ماشین پیاده شدم
حسین هم از سر قضیه امید اینقد عصبی بود که دنبالم نیومد ..
خیلی حالم بد بود و همچین شک و اختلافی تو روز اول عقدمون برامون به وجود اومده بود
به امید زنگ زدم و هرچی تو دهنم بود بارش کردم
و تهدیدش کردم که اگه دوباره مزاحمم بشه به پلیس اطلاع میدم ..
اینقد عصبی بودم که حتی نمیفهمیدم اون چی میکفت ..
حرف حسین از درون نابودم کرده بود ..
همون شب مامانش مارو مهمونی دعوت کرد و قرار شد من شب بمونم اونجا
کل شب رو من و حسین باهم سر سنگین بودیم و اخر شب که شد صداش کردم و گفتم برخلاف میلم امشب هرچی تو بگی...
با اینکه برام خیلی سخت بود تو خونه مادرشوهرم اما دل رو به دریا زدم برای اثبات خودم به حسین
خودمم حسابی تحریک شده بودم
..استرسم بیشتر شده بود اما به هر حال اون شوهرم بود و دیر یا زود باید این اتفاق میوفتاد ..شد آنچهنباید...
خوشحال نبودم نمیدونم چرا حس خوبی به کاری که کرده بودم نداشتم و میترسیدم ..
نمیدونم چرا حوصله حسین رو نداشتم وقتی فهمیدم بهم شک کرده بود
دوماهی گذشت و من و حسین مثل زن و شوهر بودیم...و هیچ کس نمیدونست
و مامانمم کماکان بهم سفارش میداد که بمونه برای بعد عروسی ..
منم چشم چشم میزدم ..
تا اینکه یه روز صبح با دل درد شدید بلند شدم
حالم اینقدر بد بود که یه راست دوسیدم تو دستشویی و بالا اوردم
مامان که صدام رو شنید گفت:چته تو دختر؟!
گفتم حالم بده..
ادامه دارد
دلابرام چایی نبات درست کرد یکم بهتر شدم اما کامل خوب نشدم
مامان خندید و گفت:ترسیدم گفتم نکنه تو عقد حامله شدی ابرومون رو ببری
اولش خندیدم
اما بعد رفتن مامان از اتاقم خودم به خودم شک کردم نکنه حام.له باشم ؟!
پری.ودمم عقب افتاده بود ..
شال و کلاه کردم و رفتم بیرون و از داروخونه بیبی چک گرفتم
با ترس اومدم خونه و یواشکی تست کردم
با دیدن مثبت شدنش دنیا رو سرم
خراب شد ..
نمیدونستم چیکار کنم
برداشتمش و اوردم از دستشویی بیرون و تو مشما گذاشتم
حسین سر کار بود بهش زنگ زدم گفتم کار واجب دارم و باید ببینمت
اونم گفت پایان وقت اداری میتونه و الان سرش شلوغه
اینقد استرس گرفته بودم نتونستم تو خونه بمونم
بهونه بیرون رفتن با حسین رو گرفتم و از خونه زدم بیرون
تو خیابون میچرخیدم
با خودم میکفتم حالا ازمایش بدم شاید تباشم
اما نه یه حسی بهم میکفت باردارم و بیبی چک هم که احتمال دروغ بودنش خیلی کمه
اشک میریختم خدایا چیکار کنم
عمدا تند تند راه میرفتم تا اگه بچه ای باشه از بین بره
رفتم نزدیک بانک ..
منتظر موندم
حسین که کارش تموم شد با دیدن من دم بانک تعجب کرد و گفت:اینقد مهمه که نذاشتی من بیام دنبالت ؟!
سوار ماشینش شدم و با گریه گفتم :بدیخت شدیم حسین حام له ام
اول باورش نمیشد
بیبی چکی که تو مشما بود رو بهش نشون دادم
اونم چون اخلاق خانوادش رو میدونست اعصابش به هم ریخت و گفت:من که…
حرفش رو بریدم و گفتم :ما هیچ جلوگیری ای نکردیم
گفت:از بین ببرش..
گفتم مگه الکیه ؟من اصلا نمیدونم کجا باید برم نمیخوامم کسی بفهمه نه از خانواده من نه از خانواده تو