2777
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

حسین با عصبانیت گفت:پس واسه همونه نمیزاری بهت نزدیک شم..



اخم کردم و گفتم :یعنی چی؟!منظورت چیه؟!


گفت:نکنه چون با اون بودی میترسی من بفهمم یا اینکه دوست نداری اصلا منو ..



متعجب نگاش میکردم اینقدر حالم از حرفش بد شده بود که نتونستم بگم بریم گواهی بگیرم برات ..



هیچی نتونستم بگم 


فقط بغضم گرفت و از ماشین پیاده شدم 


حسین هم از سر قضیه امید اینقد عصبی بود که دنبالم نیومد ..



خیلی حالم بد بود و همچین شک و اختلافی تو روز اول عقدمون برامون به وجود اومده بود 


به امید زنگ زدم و هرچی تو دهنم بود بارش کردم 


و تهدیدش کردم که اگه دوباره مزاحمم بشه به پلیس اطلاع میدم ..



اینقد عصبی بودم که حتی نمیفهمیدم اون چی میکفت ..


حرف حسین از درون نابودم کرده بود ..


همون شب مامانش مارو مهمونی دعوت کرد و قرار شد من شب بمونم اونجا 


کل شب رو من و حسین باهم سر سنگین بودیم و اخر شب که شد صداش کردم و گفتم برخلاف میلم امشب هرچی تو بگی...



با اینکه برام خیلی سخت بود تو خونه مادرشوهرم اما دل رو به دریا زدم برای اثبات خودم به حسین 


خودمم حسابی تحریک شده بودم 


..استرسم بیشتر شده بود اما به هر حال اون شوهرم بود و دیر یا زود باید این اتفاق میوفتاد ..شد آنچه‌نباید...



خوشحال نبودم نمیدونم چرا حس خوبی به کاری که کرده بودم نداشتم و میترسیدم ..



 نمیدونم چرا حوصله حسین رو نداشتم وقتی فهمیدم بهم شک کرده بود



دوماهی گذشت و من و حسین مثل زن و شوهر بودیم...و هیچ کس نمیدونست 


و مامانمم کماکان بهم سفارش میداد که بمونه برای بعد عروسی ..


منم چشم چشم میزدم ..


تا اینکه یه روز صبح با دل درد شدید بلند شدم 


حالم اینقدر بد بود که یه راست دوسیدم تو دستشویی و بالا اوردم 


مامان که صدام رو شنید گفت:چته تو دختر؟!


گفتم حالم بده..


ادامه دارد‌‌




دلابرام چایی نبات درست کرد یکم بهتر شدم اما کامل خوب نشدم 



مامان خندید و گفت:ترسیدم گفتم نکنه تو عقد حامله شدی ابرومون رو ببری 


اولش خندیدم 



اما بعد رفتن مامان از اتاقم خودم به خودم شک کردم نکنه حام.له باشم ؟!


پری.ودمم عقب افتاده بود ..


شال و کلاه کردم و رفتم بیرون و از داروخونه بیبی چک گرفتم



با ترس اومدم خونه و یواشکی تست کردم 


با دیدن مثبت شدنش دنیا رو سرم 


خراب شد ..


نمیدونستم چیکار کنم 


برداشتمش و اوردم از دستشویی بیرون و تو مشما گذاشتم 



حسین سر کار بود بهش زنگ زدم گفتم کار واجب دارم و باید ببینمت 



اونم گفت پایان وقت اداری میتونه و الان سرش شلوغه 



اینقد استرس گرفته بودم نتونستم تو خونه بمونم 


بهونه بیرون رفتن با حسین رو گرفتم و از خونه زدم بیرون 


تو خیابون میچرخیدم 



با خودم میکفتم حالا ازمایش بدم شاید تباشم 


اما نه یه حسی بهم میکفت باردارم و بیبی چک هم که احتمال دروغ بودنش خیلی کمه 



اشک میریختم خدایا چیکار کنم 


عمدا تند تند راه میرفتم تا اگه بچه ای باشه از بین بره


رفتم نزدیک بانک ..


منتظر موندم 


حسین که کارش تموم شد با دیدن من دم بانک تعجب کرد و گفت:اینقد مهمه که نذاشتی من بیام دنبالت ؟!



سوار ماشینش شدم و با گریه گفتم :بدیخت شدیم حسین حام له ام 


اول باورش نمیشد 


بیبی چکی که تو مشما بود رو بهش نشون دادم 


اونم چون اخلاق خانوادش رو میدونست اعصابش به هم ریخت و گفت:من که…



حرفش رو بریدم و گفتم :ما هیچ جلوگیری ای نکردیم 



گفت:از بین ببرش..



گفتم مگه الکیه ؟من اصلا نمیدونم کجا باید برم نمیخوامم کسی بفهمه نه از خانواده من نه از خانواده تو



خدایا کمک :)

حسین میگفت باید دنبال دکتر بگردیم 


دنبال یه جایی واسه از بین بردن باشیم 


اما بین همه حرفاش یه چیزی خیلی اذیتم کرد ..


گفت:اگه عروسی هم گرفته بودیم نمیذاشتم این بچه به دنیا بیاد ..چون هنوز وقتی ادم از پایه های زندگیش مطمن نیست بچه نمیاره ک 


منظورش رو میفهمیدم فقط نمیدونستم منی که تو همه چیز باهاش روزاست بودم رو چرا اینقد بهم شک داشت ..


من اگه الانم تو این دردسر بودم بخاطر اون بود 


اما حسین عادت داشت با یه حرف همه چیز رو بهم بزنه ..


خیلی بدم اومد اما الان موقع دعوا وقهر نبود 


تو اینترنت شماره ماما ها رو پیدا میکردیم و زنگ میزدیم ..


هیچ کس گردن نمیگرفت...


حسین گفت:دختر عموم  توی عقد اینکارو  کرد ..بزار به اون بگم 


گفتم نه ابرو ریزی میشه 


گفت اون به کسی نمیگه 


مهم اینه که مشکل حل شه 


به دختر عموش زنگ زد و رفتیم حضوری دیدمش ..


اصلا از دخترعموش خوشم نمیومد 


چون مادر حسین برام تعریف کرده بود که حسین و دختر عموش یه مدت باهم بودن و بعد دختره ازدواج کرد 


دخترعموش که اسمش سپیده بود گفت با اشناش صحبت مبکنه و دراولین فرصت میریم ..



اینقدر دلم پر از غم بود و ناراضی😔😔 




ماهم قبول کردیم اما چون عجله داشتیم ازش خواستیم همون احظه زنگ برنه 


چون غیر قانونی بود زنه اول ناز و ادا اومد اما بعد قبول کرد و واسه دو روز بعد نوبت داد بهم 


خیلی استرس داشتم و میترسیدم اما حسین نترس بود و ارومم میکرد ..



دوروز عین برق و باد گذشت و بعدازظهرش سه تایی رفتیم اونجا ..


عین کشتارگاه بود برام 


یه زن سن و سال دار بود …


رفتم تو اتاق…



هرگز فراموش نمیکنم عذابی رو که تو اون یک ساعت کشیدم …هم روحی هم جسمی..



گفت بلند شو ..کمکم کرد بلند شم 


صدا کرد همراهش بیاد 


اما نشنیدن صداش رو 


دستم رو به دیوار زدم و رفتم از اونجا بیرون ..


با دیدن حسن و سپیده حالم بدتر شد...


با دیدنشون دردم بیشتر شد


ادامه دارد..



خدایا کمک :)

حسین اومد دستم رو گرفت و راه افتادیم …خونریزی داشتم و فشارم پایین بود


حسین رفت برام یکم خرت و پرت بگیره


به سپیده گفتم :بین خودمون میمونه ؟!


دستش رو رو شونم گذاشت و گفت:خیالت راحت


سپیده رو رسوندیم خونه


ماهم داشتیم میرفتیم خونه


حسین گفت:خیلی طفلی زحمت کشید ؟!


هیچی نگفتم


تکرار کرد:بدت اومد؟!


گفتم:من اون تو بودم صدای قهقهه تون همه جا رو برداشته بود


یه ذره استرس نداشتی؟یه ذره نگران نبودی؟!


حسین کلافه جواب داد قوربونت برم اونجوری میکردم حواسم پرت شه ..سپیده هم دید دمقم مسخره بازی درمیاورد ..حساس نشو دیگه


هیچی نگفتم


فقط گفتم :چی شد بینتون به هم خورد


با اخم نگام کرد و گفت:کی بهت گفته؟مامانم؟!


گفتم:چرا بهم هیچ وقت نگفتی ازش؟!


گفت چون چیزی مهمی بینمون نبود و منم حس خاصی بهش نداشتم


گفتم :پس چرا قبلا حسی بینتون بوده...


گفت:من پسرم بودم چیزی ازم کم نمیشد ...دیگه ادامه نده...



هیچی نگفتم تو فکر بودم این چ طرز فکر مسخره ای بود که داشت و فکر میکرد چون مرده هر کاری میتونه کنه؟!


خودش ادامه داد:الان حالت بده حساس شدی


گفتم :نمیدونم شاید


گفت :تشکر هم نکردی اخه


هیچی نگفتم..نمیدونست چقدر حالم بده بخاطر کار اشتباهم.. بخاطر تقصیرم...


خندید و گفت:امان از زبون تو…بله حق باشماست ..ولی اینکه کسی میفهمید اول تو سرزنش میشدی ..بعدشم مهم اینه که من چقد بهت اعتماد داشتم که گردن گرفتم


از لحن حرفش متنفر بودم


دادزدم :تو چته حسین؟تا یه چیزی میشه شک میکنی بهم ؟من چیکار کردم که به همه چیزم شک داری؟!این حرفا منو داره داغون میکنه میفهمی؟اصلا معنی حرفات رو میفهمی و میزنی؟!


گفت:نمیدونستم ناراحت میشی اوکی


ببخشید


اشک میریختم و هیچی نمیگفتم


رفت برام گل خرید که از دلم در بیاره...



ادامه دارد..



خدایا کمک :)
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز