دردت به جوووونم ک زیر دستشون نگام میکردی و زجه میزدی و کاری از دستم برنمیومد... بچم میلرزید... از ترس یا درد نمیدونم...زجه میزدو نگام میکرد... حتی بهش وقت نمیدادن نفس بکشه..تند تند انژیوکت میفرستادن تو ک مصلا رگ بگیرن..بالای بیست بار امتحان کردن جاهای مختلفشو...تمام دستو پاهاش کبوده..پشت زانوهاشو ...زیربغلاشو..این چندروز انقد اذیت شد ک...بمیرم برات مامان... بمیرم برات... برای نگاه مظلومت... برای وقتیک از منم ناامید شدی ک کاری نمیکنم برات چقد گریه ت شدیدترشد... کاش بمیرم من ولی نبینم تورو اینجوری..
خدایا چرا بچه ی من باید اینهمه زجر بکشه اول زندگیش؟ چرا باید اینهمه درد بکشه؟اینهمه قرص و داروهای مختلف باید بهش بدم یه الف بچه ؟!