من مسخ شخصیت و واقعیت داشتم، دیگه میگفتم دیوونه شدم قرص آرامش بخش میخوردم و شده بودم جنازه متحرک ، خدا از مادرشوهرم نگذره ۳ سال تو یک ساختمان باهاشون بودم هر بلایی بگین سرم اوردن، دکتر رفتم گفت اینقدر اذیت شدی و هی به خودت تلقین کردی چیزی نیست فلان اینجور شدی گفت اکثر کسایی که بهشون تجاوز میشه میخوان فراموش کنن اینجور میشن، به من رسما تجاوز روحی روانی شد😂
یجور بیماری روحی من علایمم اینه که حس میکنم مردم و دنیای اطرافم یه چیزیه بین خواب و واقعیت انگار که ...
من قیافه مامان بابام یادم میرفت ، ظرف که میشستم به دستام با تعجب نگا میکردم انگار چند کیلومتر دورترم دستام تخت فرمان یکی دیگن، تو آیینه خودمو نگا میکردم میگفتم آخی این بیچاره گیر من افتاده...به هرکس میگفتم مسخره ام میکرد هی میگفتم اطراف واقعی نیست من تو خودم نیستم میگفتن عه پس کجایی هارهار