وووو.......
ماجرای زندگیم شد
بدون هم میمیردم🫂
هر روزمون با چت کردن میگذشت
نمیتونستیم همدیگرو ببینیم بخاطر اینکه بابای من بشدت حساسههه
تو این دوران خیلی سختی کشیدیم
تااینکه بابابزرگم مریض شد بیش از یه ماه تو بیمارستان موند خانوادههامون داشتن دق میکردن من تک فرزند بودم و بخاطر این خیلی لوس بودم و وابسته ب بابابزرگم اگه یه روز نمیدیمش میمیردم
لب ب غذا نمیزدم تو اون دوران چن کیلو لاغرشدم😁
و خلاصه بابابزرگم با عمل قلب خوب شد
تو اون دوران تنها کسی ک همدممم بود عشقمممم بود با دلداریهاش حرف زدناش ارومممم میکرد