داشت گلایه خانواده مو میکرد ۴۵ دقیقه بعد حرف شد گفت اگر شوهر توام باشه اینجور میکنه پن گفتم نه اون مادرشو رها نمیکنه برگشت گفت خوب اون کسی رو نداره،چندبار گفته اون غریبه اس بیچاره شوهرم جز خوبی نکرده حرصم در اومده چرا جوابشو ندادم،بعد میگه وظیفشه که داماد خوبیه
هر جفتشون مقصرن ولی من همیشه پشت هروسمون در میوندم ولی پرو شده الانم هر چی خواست گفت من چیزی نگفتم،بابا داداش من اصلا به پدر و مادر اهمیت نمیده ولی شوهر من با اونا مهربونه بابام گفته اون مثل پسرم میمونه اینا هم حرصشون گرفته،خدایی شوهر من کینه ای نیست داداش من بشدت کینه ای،به حرفه زنه با همه قهرن جز من،زنداداشم خیلی جواب توی آستینش داره