باهاش حرف بزن هر روز
من اصلا در تلاش نبودم مرغ عشقم حرف بزنه ولی از سر عشق و علاقه زبادم هر روز هزززززار بار قربون صدقه ش رفتم ، نازش میکردم
یادمه وقتی یکماه و ده روزش بود خریده بودمش.
شبا میترسید وقتی برقا رو خاموش میکردیم.
میدیدم خودشو از ترس به سقف آویزون میکنه
اینجوری میدیدمش دلم براش میسوخت.
دستمو میبردم تو قفس ، می نشست رو انگشتم
مبوردمش جلوی دهنم آروم با صدای ریز بهش میگفتم قربونت برم نترس، چرا نمیخابی حوجویی و این کار هر شب من بود خدا وکیلی.
تا اینکه دیگه کم کم ترسش ریخت و اعتماد کرد.
دیگه قشنگ میومد رو دستم و میومد جلو صورتم صاف می نشست که گوش بده ببینه من چی میگم ! خخخ