من تو یه موسسه ای هنرجو بودم و یه روز یه تهیه کننده که اسمش آقای بهمنی بود اومد موسسه که هر چند وقت یه بار میومد و از بازیگرای جدید تست میگرفت.من تست دادم و واقعا هم سنگ تموم گذاشتم و خیلی از کارم خوشش اومد منم خرکیف که موقعیت خوب برام جور شد .یه روز یکی از مدیر های موسسه بهم پیشنهاد دوستی داد منم رد کردم چون هدفم چیز دیگه بود ببین جلوی من پروندم رو پاره کرد انداخت سطل آشغال .من از اونجا تا خونه فقط گریه کردم.دیگه زنگ زدم و با آقای بهمنی شخصا تمرین میکردم آخر سرم بعد خیلی تلاش فهمیدم بابا این خودشم دنبال یه نقش یه دقیقه ای میگرده خودش هلاکه .سن بابام رو داشت ولی به هیچ جا نرسیده بود .بازیگری فقط باند بازیه به خودشونم رحم نمیکنن .