ای بابا من هی میخوام داستان رو یکم جذاب کنم هی خرابش میکنین که
بابا اصغر دستش رو گرفت و گفت ببین کبرا من خیلی دوست دارم اصلا هم نیتم بد نیست لطفا بهم یه فرست بده
کبرا هم گفت من .من .خوب باید یکم فکر کنم
الان باید برم مامانم نگران میشه و بعد زود از اونجا رفت وقتی رفت خونه مامانش گفت کجا بودی ورپریده نگفتی میچایی مریض میشی بابات پول نداره ببرتت دکتر
بعد کبرا با خودش غفر کرد اگه با اصغر دوست بشم اون پولداره و اگه مریض بشم میتونه منو ببره دکتر