يادمه يبار توي اتوبوس برميگشتم خوابگاه يه خانومه با پسرش كنار هم نشسته بودن و مامانه نون قندي خريده بود و تكه ميكرد ميداد پسرش ميخورد
اون لحظه انقدرررررررررر دلم براي مامانم تنگ شد كه اشكام سرازير شد
دلم خواست مامانم بود و يه تكه نون ميداد دستم
هيچوقت اون شبو فراموش نميكنم