یه چیز سم هم بگم باور نمیکنید 😂
رفته بودیم روستا *یه خونس که با خاله ها و دایی ها و اینا اشتراکیه*
دخترداییم رفت حموم لیف نبرده بود با لیف پسرداییم لیف زد که قبل اون حموم بود 🤢🤢🤢🤢 *هر دو 13 سالشون بود*
و اوضاع وقتی سم تر میشه که پسرداییم عصبانی شد گفت من دیگه با اون لیف نمیکشم
خالم ناراحت شده که چرا عصبانی شد مگه چیه😐😐