امروز ک قشنگ درسامو خونوم بازم هوس چایی کردم با تخمه ب خودم ثول داده بودم ک تخمرو نخوردم خودم فردا برم بخرم
خواستم برش دارم ک بخورم داشتم میرفتم تو اتاقممامانم از خواب بیدار شد گفت برگرد بزار سرجاش...منم ی نفس عمیق کشیدم گفتم بلشه
چن دیقه بعد داداشم اومد ی دونه موز گذاشت تو سینی با گلابی سیب و پرتقال با خسار واسه خودش ریز کرد کبخوره من اومدم ب مامانم گفتم ک احیاینا مسرتو نمیخوای دعوا بگیری گفت عقده ای روانییییی
بازم اومدم تو اتاقم😔😔😔چ گناهی من دارم اخه