عزیزم چقدر سخته
میدونی مادرشوهرم انگار خداس هرچی میگه حتما درسته حتما حق باخودشه
منطقی نیست عذابم داده و میده
این بار خیلی بدتر بود هرچی خواست گفت گفت گفت
من توضیح دادم گفت دروغ گویی ب سوهرم گفت باور نکنی تو سرش داره داستان میسازه
گفتم من دروغ نگفتم شما فراموش کردی
گفت قران میارم
گفتم من خودم میارم چون دروغ نگفتم
اوردم
بلند شد از دستم گرفت گفت تو خونه من از اینکارا نکن