•┄━┄•┄━┄•༺⟅🌙⟆༻•┄━┄•┄━┄•
#ماهشبتار✨
#پارت261✨
شامشان را خوردند.
پیش از شام و حتی سر میز شام هم صدرا منتظر بود مادرش از او بخواهد که شیدا را برای شام صدا بزند، اما هر چه صبر کرد هیچ حرفی به میان نیامد!
لاجَرَم او نیز سکوت پیشه کرد ولی دلش برای تنهایی آن زن میسوخت...
زنی که همسرش بود...
هر چند قراردادی...
هر چند موقتی...
پس از اینکه مادرش سریال مورد علاقهاش را نیز تماشا کرد، خمیازهای کشید و به کمک دستهی مبل، یاعلی گویان از جا برخاست:
_من دیگه میرم بخوابم. خیلی خستهام، امروز زیاد پیادهروی کردم.
_برید راحت باشین شبتون بخیر. منم میرم بخوابم.
زهرا خانم پیش از ورود به اتاق مهمان رو به صدرا کرد:
_اگه میخوای بری پیش زنت، برو!
قلب صدرا در سینه فرو ریخت...
حس کرد مادرش دلشکستهتر از هر وقت دیگری این جمله را بر زبان آورد.
او هم متقابلا از جلوی تلویزیون بلند شد و ایستاد:
_احتمالا میرم چند دقیقهای باهاش صحبت کنم. باید یه سری مسائلو براش روشن کنم و توضیح بدم. البته هستی رو هم امروز درست و حسابی ندیدمش،اگه بیدار باشه یه کم باهاش بازی میکنم و میام.
_بمون همون جا بخواب دیگه...
_نه، نمیخوابم! میام...
_هر جور مایلی.خلاصه بعدا نگید من اومدم از هم جداتون کردم!
با دلخوری گفت و صدرا این را خوب فهمید:
_اگه شما دوست نداشته باشین اصلا نمیرم.
_من کی باشم که بخوام دوست داشته باشم یا نداشته باشم!
صلاح کار خویش خسروان دانند مادرجان!
•┄━┄•┄━┄•༺⟅🌙⟆༻•┄━┄•┄━┄•
میدونین اسم این رمان چیه¿¿¿