راه،بی،نهایت رفتی و از فراقِ تو از پا درآمدم؛باز آ! که جز تو هیچکسم دستگیر نیست...وحشی-بافقی# برو به پست
راه،بی،نهایت مجلسی داری و ساغر میکشی تا نیمه شبروز پنداری نمیبینیم چشمِ نیمه خواب...!وحشی-بافقی# برو به پست
راه،بی،نهایت آه! تا کِی زِ سفر باز نیایی؛ بازآ!اشتیاقِ تو مرا سوخت کجایی، بازآ!وحشی-بافقی# برو به پست
راه،بی،نهایت ای که میگویی نداری شاهدی بر دردِ عشقجانِ غم پرورد و آهِ سرد و رویِ زرد چیست...؟!وحشی-بافقی# برو به پست
راه،بی،نهایت مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيستعاشق بي سرِ و سامانم و تدبيري نيستاز غمت سر به گريبانم و تدبيري نيستخونِ دل رفته به دامانم و تدبيري نيست...وحشی-بافقی# برو به پست
راه،بی،نهایت تو بیوفا چه باز فراموش پیشهای!بیچاره آن اسیر که امیدوارِ تُست...وحشی-بافقی# برو به پست
راه،بی،نهایت جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنمباعثِ خوشحالی جانِ غمینِ من؛ کجاست...؟!وحشی-بافقی# برو به پست
راه،بی،نهایت کردهای عهد که بازآیی و ما را بکُشیوقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ...وحشی-بافقی# برو به پست
راه،بی،نهایت این چشم چه بود آه! که ناگاه گشودی؛این فتنه دگر چیست که از خوابِ گران جَست...من بودم و دل بود و کناری و فراغیاین عشق کجا بود! که ناگه به میان جَست...وحشی-بافقی# برو به پست
راه،بی،نهایت صد فصل بهار آید و بیرون ننهم گام!ترسم که بیایی تو و در خانه نباشم...وحشی-بافقی# برو به پست