🥀🖤
خواب خواب خواب
او غنوده است
روی ماسههای گرم
زیر نور تند آفتاب
از میان پلکهای نیمهباز
خسته دل نگاه میکند:
جویبار گیسوان خیس من
روی سینهاش روان شده
بوی بومی تنش
در تنم وزان شده
خسته دل نگاه میکنم:
آسمان به روی صورتش خمیده است
دست او میان ماسههای داغ
با شکسته دانههایی از صدف
یک خط سپید بینشان کشیده است
دوست دارمش...
مثل دانهای که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
یا پرندهای که اوج را
دوست دارمش...
از میان پلکهای نیمهباز
خسته دل نگاه میکنم:
کاش با همین سکوت و با همین صفا
در میان بازوان من
خاک میشدی...
با همین سکوت و با همین صفا...
در میان بازوان من
زیر سایبان گیسوان من
لحظهای که میمکد تو را
سرزمین تشنۀ تن جوان من
چو لطیف بارشی
یا مه نوازشی،
کاش خاک میشدی...
کاش خاک میشدی...
تا دگر زنی
در هجوم روزهای دور
از تن تو رنگ و بو نمیگرفت
تا دگر زنی
در نشیب سینهات نمیغنود
سوی خانهات نمیغنود
سوی خانهات نمیدوید
نغمۀ دل تو را نمیشنود
از میان پلکهای نیمهباز
خسته دل نگاه میکنم:
مثل موجها تو از کنار من
دور میشوی...
باز دور میشوی...
روی خط سر بیافق
یک شیار نور میشوی
با چه میتوان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام بوسه، با کدام لب؟
در کدام لحظه، در کدام شب؟
مثل من که نیست میشوم...
مثل روزها...
مثل فصلها...
مثل آشیانهها...
مثل برف روی بام خانهها...
او هم عاقبت
در میان سایهها غبار میشود
مثل عکس کهنهای
تار تار تار میشود
با کدام بال میتوان
از زوال روزها و سوزها گریخت!
با کدام اشک میتوان
پرده بر نگه خیرۀ زمان کشید؟
با کدام دست میتوان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام دست...؟
خواب خواب خواب
او غنوده است
روی ماسههای گرم
زیر نور تند آفتاب
فروغ_فرخزاد#
🥀🖤