گفته بودی درد دل ڪن گاه با هم صحـبتی
ڪو رفیـق رازداری! ڪو دل پرطـاقتی؟
شـمع وقتی داستانم را شنید آتـش گرفت
شـرح حالم را اگر نشـنیده باشی راحـتی
تا نسـیم از شـرح عشقـم باخبـر شد، مسـت شد
غنـچهای در بـاد پـرپـر شد ولیڪو غیـرتی؟
گریه مۍڪردم ڪه زاهـد در قنـوتم خـیره ماند
دوربـاد از خـرمن ایـمان عـاشق آفتـی
روزهایـم را یڪایڪ دیدم و دیدن نداشت
ڪاش بر آییـنه بنشیند غـبار حسـرتی
بس ڪه دامـان بهـاران گلبهگل پـژمرده شد
باغـبان دیگر به فـروردین ندارد رغـبتی
من ڪجا و جـرأت بوسیدن لـبهـای تو
آبـرویم را خـریدی عـاقـبت با تهـمتی
فاضل_نظری# 💎♣️💎