Maman_sogand

عضویت : 1394/03/17
زن
31 سال
درج نشده است
بیست بهمن فکر میکردم تلخترین روز عمرم باشه وقتی خواهرزاده نازنینمو به خاک سپردیم همبازی و ناجی دوران بچگیام روزی ک مامانمو واسه بار اخر میدیدم ...از بازی روزگار خبر نداشتم ....نمیدونستم زندگی چه خواب نحسی برام دیده همون شب بعد از خاکسپاری بی خداحافظی و با چشم گریون از اونجا زدم بیرون ....نشد دیگه مامان مهربونمو ببینم تا ۱۵فروردین نحس ک تو بهت و تعجب نیمه های شب زنگ زدن همسرم و خبر فوت عزیزترینمو دادن ...باگذشت یکسال هنوزم سخته باورم شه ک مامانم تنهام گذاشت و رفت خیلی غریبانه و بی خداحافظی ...وقتی مامانم گذاشتن زیر خاک انگار قلب منو هم باهاش دفن کردن همش فکر میکنم یه تیکه از وجودمه کمه💔💔💔خدایا داغ خیلی سنگینی گذاشتی رو دلم تنها و بی پناهم کردی منو ببر تو اغوش مامانم لطفا🤲