zahra1373zahra

عضویت : 1397/10/26
زن
25 سال
فوق دیپلم
خواب دیدم از تو دور شدم*وای که عجب خواب بدی*گفتم بیا باهم بریم،گفتی که راه و بلدی*هرچی صدات کردم نری اما به جایی نرسید*یکی یجا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید*صبح که رسید بیدار شدم*دیدم یه ناااامه روی در*نوشته بودی که سلام مدتی رو میرم سفر*بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته*بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته*گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا*دوباره باز میبینمت چه خوش خیال بودم خدااا*ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود*من منتظر بودم بیای خیلی دلم تنگ شده بود*روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها*شبا یه گوشه از اتاق گریه و اه بی صدا*مثل همون خواب سیاه رفت و منو تنها گذاشت*گفتن این قصه ی تلخ ارزش خوندن و که داااشت**😔😔😔