elena3661

عضویت : 1397/02/15
زن
22 سال
دانشجو
الهیییییییی ، نگاهی.‌.......🙏
هنوز مادر نشدم،اما میدانم ک خیلی دلم برای کودک نداشته ام تنگ شده.دلم لک زده برای کودکی ک جای خالی اش تنهادغدغه زندگی ام شده.این روزها تنهاخدا میداند و میبیند ک مادرانگی هایم راچگونه درتنهایی و خلوتم بروز میدهم.با کودک نداشته ام راه میروم و حرف میزنم و مدام زیرلب میگویم کی ازپیش خدا می آیی؟ملاقاتت باخدا تمام نشد!آه نمیدانی اینجابرای نداشتنت هزارراه نرفته را میروم تا تو را به دست آورم.می دانی فرزندم تا پای جان هم برای داشتنت رفتم.تمام گفته ها و ناگفته ها را تحمل کردم تاروزی تورا در آغوش بگیرم.این روزها ک همه ب مادرانشان هدیه میدهند،من اما از تو میخواهم خودت را ب من هدیه کنی،مهمانیت باخدا بس است!بیا ک دیگر تاب نگاه های سنگین جماعت را ندارم!بیاو درمقابل دیدگان پدرت سرافرازم کن.راستش رابخواهی از روی پدرت هم خجالت میکشم.امسال هم گذشت ونیامدی ومادرنشدم.اماهیچ کس نمیداند حس مادرانگی ازتمنای وجودم لبریز شده.هیچ کس نمیداند درونم داغ نداشتنت مثل کوه آتشفشان درحال انفجار است.فرزندعزیزم،اینجابرای داشتنت دست ب هرکاری زدم،هزاردرد را تحمل کردم،انصاف نیست کسی را ک برایت این همه بیتابی میکند را بیشتر از این چشم انتظاربگذاری.من خودم راهمین حالامادرمیدانم بخاطر حسی ک برای داشتنت از وجودم لبریزشده،ب خاطرتمام سختی هایی ک برای داشتنت ازیک مادرواقعی بیشترکشیدم،بی منت!اماهیچکس مرامادرخطاب نمیکند،میدانی تا تو رانداشته باشم هیچکس مرا مادر ب حساب نمی آورد.عزیزترین آرزو هایم،بیاو رویاهایم را سروسامان بده!