تمناااا

عضویت : 1398/03/10
زن
کارشناسی ارشد
در این شب سرد و تاریک.زمستانی از تو مینویسم و از تو میگویم ،اری از تو که حتی یادت روشنی بخش لحظه های بی کسیم می شود ،ای غریب شهر غربت کجایی ؟در کدام گوشه ی این شهر به یاد مادرت روضه ی پشت در را زمزمه میکنی ؟کجا نغمه ی ای وای مادرم سر میدهی و با چه کسی درد تنهاییت را تقسیم میکنی ،عزیز جانم فردا جمعه است زماد میعادمان ،میشود صبحدم که چشمان بی فروغم را باز میکنم صورت زیبای تو اولین تصویر پیش روی دیدگانم باشد؟بس است تنهایی ،بس است بی تو زیستن ،حرامم باد ذره ذره ی هوایی که بی تو نفس میکشم ،حرامم باد هر جرعه ابی که بی یاد جد غریبت مینوشم ،صاف و ساده بگویم آقا خیلی دلتنگت هستم ،دنیا پر از غم و.کینه و دشمنیست و تو هنوز نیامدی .راستی اقا صدای زجه ی مادران بی کودک را میشنوی که در فراغ فرزندشان در تب.و تابند ،اقا به جان مادرت به فریادمان برس ،دنیا را اب برد و ما را خواب اما شما که بیداری شما که چشم خدایی ،ببین چقدر بی کس و گرفتاریم ببین چگونه سردمداران ظلم میتازند و می تازند و می تازند...اقا ما بدیم و بی لیاقت اما به خدا این جدایی تاوان خیلی سختیست برای گناه های بی شمارمان ،شرممان باد که اینگونه با دست خود از معشوقمان دور افتاریم ،ننگمان باد که یادمان رفته در گوشه ی این دنیا مردی تنها و غریب از جنس باران و نور در انتظار دعای صبحگاه ماست تا بیابد و بگیرد انتقام مادر جوانش را تا بیاید و پر کند این شهر مرده را از رنگ و بوی زندگی ...جان من بر این کوردل بی لیاقت منت نه تا فردا صبح قبل از دیدن هر چیز و هر کسی روی شما را ببیند و عطر شما رو استشمام کند  ،میخوابم با این خیال که فردا  جمعه،اخرین روز فراغ و جداییست و امیدم به فریاد انا المهدی شماست ،خدایا خیالم را به حقیقتی شیرین و دل انگیز مبدل کن ،امین یا رب العالمین
من و فرزندانم
- دختر - 3 سال