1421
1389

8 ماهی بود که برای بارداری اقدام میکردیم ولی به دلیل بیماری واریکوسل همسرم هر ماه نتیجه نمیگرفتیم تا اینکه 9 اسفند 96 بود که بی بی چک گذاشتم و خداروشکر مثبت شد. هفته های اول به خوبی گذشت از هفته 5 نفخ کردم و بدجور شکمم بزرگ شده بود احساس بدی بود همش احساس میکردم کلی غذا خوردم و سیر هستم تا هفته 9 حالت تهوع نداشتم تا اینکه از هفته 9 حالم خیلی بد شد حتی آب و چای نمیتونستم بخورم واقعا حال و روز بدی بود از بوی غذاها بجز نان تازه حالم بد نمیشد فقط مشکلم این بود که وقتی غذا میخوردم هیچ چیزی توی معده ام باقی نمیموند و همه بر میگشت روزی 6 ساعت زیر سرم بودم

 تا ماه 5 ادامه پیدا کرد و من 5 کیلو وزن کم کردم از ماه 5 بهتر شدم اما صدرصد نبود .طی دوره بارداری مدام خاطرات زایمان میخوندم و خودمو تصور میکردم که دردم شروع شده و خیلی خوب و راحت زایمان کردم ...راه های زایمان بدون درد و توی نت میخوندم و دنبال راهی برای کاهش دردم بودم که در عین حال هزینه زیادی هم پرداخت نکنم .از اونجایی که توی شهر ما فقط یک بیمارستان دولتی وجود داره و همه زایمان های شهر توی همون بیمارستان انجام میشه تصمیم گرفتم برم بیمارستان هتلینگی که در 130 کیلومتری شهر مون بود و اونجا زایمان بدون درد (اپیدورال) انجام میدادن...برادرم مدیر بیمارستان شهر خودمون بود و میگفت بیا همینجا خودمون متخصص بیهوشی داریم که برات اپیدورال انجام میده

مامانا من همیشه از این فروشگاه پوشک میخرم و خیلی راضیم 

قیمتاش هم عالیه 

حتماسر بزنید پشیمون نمیشید

 ولی از اونجایی که ست اپیدورال نداشتند برام از تهران سفارش داد و یک ست اپیدورال آوردند تا خیالم راحت باشه که حتما برام اپیدورال میکنن فقط یک مشکلی وجود داشت و اونم این بود که متخصص بیهوشی بیمارستان فقط دو روز در هفته توی شهر ما کشیک بود و بقیه متخصصین بیهوشی بلد نبودند اپیدورال کنند و من میترسیدم روزی که تاریخ زایمان من باشه متخصص بیهوشی نباشه...خلاصه اینکه تاریخ 15 آبان 97 برام سونوگرافی مشخص کرد که زایمان میکنم اما خودم امیدوار بودم زودتر یا حداقل توی هفته 37 یا 38 بدنیا میاد ....طی دوره بارداری از 35 تا پله بالا و پایین میرفتم هر روز صبح از پله های خونه میومدم پایین و ظهر دوباره میرفتم بالا و شیفت عصر هم به همین منوال بود ....توی ماه 7 دیگه کم کم شکمم بزرگ شد و کمی مشخص میشد که باردارم چون کلا 8 کیلو  وزن اضافه کردم اما تا همون ماه آخر هراز گاهی غذا یا میوه که میخوردم برمیگشت و آرزو میکردم ای کاش روزی برسه که بشه با میل و به راحتی غذا بخورم .

1436

از ماه 5 به بعد درد خیلی شدیدی توی کشاله رانم و زیر دلم داشتم که توانایی حتی 10 دقیقه پیاده روی نداشتم گاهی از ماه 8 به بعد سعی میکردم پیاده روی کنم تا زایمان راحتی داشته باشم اما فقط بیست دقیقه پیاده روی کافی بود تا اینکه شب تا صبح از درد زیر دل و کمر درد و کشاله ران  فریاد بزنم خلاصه اینکه نتونستم خیلی پیاده روی کنم ....یه موضوع دیگه هم اینکه از همون اول اصرار زیادی داشتم که حتما زایمان طبیعی داشته باشم واقعا از جراحی و دردهای بعد از اون میترسیدم ...طی همین مدت که باردار شده بودم از پا قدم دختر قشنگم همسرم توی استخدامی آموزش و پرورش قبول شده بود و قرار بود از آبان ماه (دقیقا همون ماهی که دخترم بدنیا میومد) بره مشهد برای کلاسهای آمادگی و هر هفته باید همین رفت و آمدو میداشت و تمام ترس من این بود که اگه روز زایمانم برسه و همسرم نباشه من چیکار کنم .

خلاصه هفته 37 تموم شد و من همچنان سرکار میرفتم و هیچ خبری نشد با خودم گفتم هفته 38 بدنیا میاد اونم اومد و تموم شد و این نیم وجبی نیومد خیلی خسته شده بودم درد کمر و زانو داغونم کرده بود تا اینکه روز آخر هفته 39 بود و من روز بعدش وارد هفته 40 میشدم .همسرم باید میرفت مشهد و منو رسوند خونه مامانم و ساعت 7 شب به طرف مشهد راه افتاد وقتی داشتم از ماشین پیاده میشدم همسرم به شوخی گفت یهو همین فردا زایمان نکنی ها وایستا تا من بیام منم خندیدم و پیاده شدم

همون شب یه جورایی درد داشتم مثل درد پریودی بود که زیر دل و ران پاهام تیر میکشید خواهرم خونه مامانم بود بهش گفتم حالم خوب نیست میشه امشب خونه مامان بمونی و نری خونه خودتون؟ خواهرم اون شب موند و ما خوابیدیم ....دفترچه مو داده بودم به برادرم تا برام سونوگرافی آخرو بنویسه ....صبح از ساعت 4 نتونستم بخوابم یه جورایی درد داشتم اما از دردی که شب داشتم کمتر بود نمیخواستم مامانم چیزی بفهمه چون گفته بود هر موقع زایمان کردی بعدش به من خبر بده چون من خیلی نگران میشم . ساعت 6 صبح بود همونطور که روی تخت جابجا میشدم یهو احساس کردم خیس شدم سریع بلند شدم و خواهرمو که از همون ساعت 4 با من نخوابیده بود تکون دادم و سریع به سمت حمام دویدم وقتی لباسمو در آوردم دیدم که به شدت دارم خیس میشم .

برادرمو بیدار کردیم و با خواهرم رفتیم به سمت خونه خودمون تا وسایل خودم و بچه رو برداریم اصلا استرس نداشتم فقط از اینکه همسرم نبود ناراحت بودم تا وقتی رفتیم خونه و آماده شدم و رفتیم سمت بیمارستان ساعت 7:15 دقیقه بود که در همون حین به برادر دیگه زنگ زدیم و گفتیم دفترچه مو بیاره البته ساعت کاری خودش هم ساعت 7:30 بود که باید میومد بیمارستان ....وقتی رفتم دوتا خانوم دیگه هم بودن که مثل من کیسه آبشون پاره شده بود و هر دوتا در حال خنده بودن اما من به خاطر نبودن همسرم گریه میکردم ...از اونجایی که پرستارها منو میشناختن و میدونستن برادرم مدیر بیمارستان هست سریع منو پذیرش کردن و یکی از ماماها منو معاینه کرد و گفت هنوز 1.5 سانت باز شده لباستو عوض کن تا بستریت کنیم

من قبول نکردم و چون متخصص بیهوشی مورد نظرم اون روز کشیک نبود اصرار داشتم که برم بیمارستان شهر کناری که یکساعت فاصله داشت سرپرستار بهم میگفت خطرناکه چون کیسه آبت پاره شده و ممکنه تا اونجا نرسیده برات مشکلی پیش بیاد منم چون میخواستم اپیدورال کنم میگفتم باید برم بیمارستان دیگه خلاصه برادرمو پیچ کردن به بخش زایمان و بهش گفتن خواهرتونو راضی کنید تا همینجا بمونه ...سرپرستار هم گفت بهت قول میدم کمکت کنم تا راحت زایمان کنی اما من با خودم میگفتم چطوری بدون اینکه مخدر تزریق کنن میخوان کمکم کنند وقتی برادرم اومد منو راضی کرد که بیمارستان خودشون بمونم و به پرستارها گفت هوای خواهرمو داشته باشید من هم قبول کردم و تلفنی با همسرم حرف زدم و کمی آروم شدم ....

1394

منو بستری کردند و به دستم سرم وصل کردند و کمک کردند تا من و دو تا خانوم دیگه توی یک اتاق 5 تخته دراز کشیدیم ...ساعت یک ربع به 8 بود که بستری شدم و همون لحظه مامایی اومد و گفت من مخصوص تخت شما هستم و قراره که به شما کمک کنم اگه کاری داشتید صدام کنید و میخواست که آمپول فشار بزنه چون هنوز دردی نداشتم ...من اجازه ندادم و گفتم اجازه بدید به طور طبیعی دردهام شروع بشه اونم قبول کرد و رفت ....یه توپ بهم دادن و گفتند اگه درد داشتی روی همین توپ بالا و پایین شو ولی من همچنان دراز کشیده بودم تا اینکه ساعت 8:30 دردهایی بالا دلم شروع شد و بیشتر به صورت سفت شدن بود یعنی بالای دلم سفت میشد و باز شل میشد و همین باعث میشد درد ایجاد بشه یه مقدار خیلی کم هم لگنم درد میگرفت که اومدم پایین و روی توپ بپر بپر کردم و دردم تموم میشد تقریبا 3 دقیقه درد نداشتم و 40 ثانیه درد داشتم

همون موقع دکتر اومد معاینه کرد و گفت دو سانت باز شده من وحشتزده گفتم بعد از دو ساعت هنوز نیم سانت؟ دکتر گفت نگران نباش بچه خیلی پایینه و تا ظهر زایمان میکنی به ماما گفت یه آمپول پتدین براش تزریق کنید و رفت.... تا ساعت 11:30 همین منوال ادامه پیدا کرد و درد من در حدی بود که با صدای خیلی ضعیف فقط ناله میکردم اما اون دوتا خانومی که با من اومده بودن فریاد میزدن و من میترسیدم که چرا اونا انقد مراحل زایمانشون زود داره تموم میشه اما من هنوز درد زیادی ندارم ...

وای خدا چطوری بدون همسرت 

خسلی سخته من هم مامانم هم شوهرم هم مادر شوهرم پیشم بودن اگه نبودن من اونجا میمردم

فقط 14 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
عکسای خوشگلم و لایک کنین برنده شم 😘😘😘
1391

همون لحظه مامای من اومد و سرم منو چک کرد و بهم گفت اگه احساس دفع داشتی خبرم کن من گفتم چند دقیقه ای هست که احساس دفع دارم سریع منو معاینه کرد و با تعجب گفت فول شدی سرپرستارو صدا زد و همه سریع اومدن پیش من و پرده های اطراف منو کشیدن و از من خواستن که زور بزنم دوبار که زور زدم گفتند اگه میتونی بلند شو تا بریم توی اتاق اصلی منم دیگه درد نداشتم و خیلی راحت بلند شدم انگار وزنم کم شده بود و سبک شده بودم فقط هر از گاهی فشاری احساس میکردم که همراه با درد نبود .توی اتاق اصلی کمکم کردن روی تخت دراز کشیدم و همه ماماها اومده بودن پیش من از من خواستند وقتی بهم فشار وارد میشه به حالت دفع، زور بزنم اما من دیگه حتی یک ذره هم احساس فشار نداشتم و الکی هی زور میزدم بدون اینکه حتی یه ذره جیغ بزنم

ماما به من گفت الکی زور نزن صبر کن بهت فشار وارد بشه بعد زور بزن اما من الکی گفتم فشار بهم وارد شد و زور زدم که یهو متوجه شدم ماما داره آمپولو آماده میکنه ....از درد آمپول هیچی نفهمیدم و حتی از درد برش زدن پرینه هیچی نفهمیدم که یهو دیدم سومین باری که زور زدم شکمم خالی شد و یه تیکه گوشت انداختن روی شکمم ....آره اون یه تیکه گوشت دخترم بود که ساعت 11:40 دقیقه با وزن 3 کیلو و دور سر 34 و قد 48 در تاریخ 9 آبان 97 بدنیا اومد .تا ساعت 13 من روی تخت دراز کشیده بودم و جفتم بیرون نمیومد تا اینکه دکتر اومد و گفت با دست میکشم بیرون ...بهم گفت یکم درد داره اما تحمل کن یهو دیدم دستشو تا نصفه برد تو و درد بسیار شدید داشتم که یهو جیغ زدم توروخدا اینکارو نکنید نمیتونم تحمل کنم دکتر خندید و گفت از درد زایمان که بیشتر نیست اما از اونجایی که من درد زایمان نداشتم گفتم اتفاقا از درد زایمان خیلی بیشتره به همین خاطر دکتر گفت آماده اش کنید تا ببریم اتاق عمل و با بیهوشی جفت و بیرون بیاریم

مامای من خیلی کم سن بود و بسیار کم تجربه به اندازه 30 تا بخیه پرینه رو برش زده بود که اگه میخواستن توی بیداری بخیه بزنن پدرم در میومد اما بردن اتاق عمل و منو بیهوش کردن و جفت و کشیدن بیرون و بخیه هارو هم توی بیهوشی زدن بعد که به هوش اومدم منو دوباره بردن توی اتاق زایمان تا بچه رو بیارن شیر بدم وقتی وارد شدم دیدم ساعت 16 عصر هست و هنوز اون دوتا خانومی که با من بودن دارند جیغ میکشن و زایمان نکردن....9 تا زائو دیگه هم روی تخت ها دراز کشیده بودن و منتظر بودن دردشون شروع بشه ....لباس منو عوض کردن و کمک کردن بچه مو شیر دادم و منو از اتاق زایمان با یک ویلچر بیرون آوردن

وقتی اومدم بیرون دوست داشتم همسرمو ببینم اما وقتی اومدم مادر شوهرم گفت که همسرت داره از مشهد برمیگرده اما بارون خیلی خیلی شدیدی داره میاد که باعث شده دیرتر برسه بالاخره همسرم ساعت 18 رسید و از خوشحالی فقط اومد سراغ من و فراموش کرده بود که دخترمونو ببوسه ...شب یک اتاق خصوصی گرفتیم و با خواهرم همونجا خوابیدیم هزینه اتاق خصوصی شبی 160 هزار تومن و هزینه زایمان طبیعی 60 هزار تومن شد که برادرم 120 هزار تومن برامون تخفیف داد و کلا 100 هزار تومن پرداخت کردیم.روز بعد ساعت 12 ظهر مرخص شدم

1339
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1405
1382
1380
1388
1426
1365
1407
1402
224
1439
1415
29
داغ ترین های تاپیک های امروز