2752
2734

سلام دوستان گلم سه تا داستان واقعی جدید آوردم برای اون عزیزانی که دوست داشتند خیلی طولانی نباشه و سریع تمام بشه .

داستان اول رو با همین موضوع عنوان تاپیکم شروع میکنم مربوط به یه خانم دهه شصتی هست گمون میکنم دقیقا متولد خود ۶۰ باشه ........ 

پارت ها رو تند تند میذارم . دوستان تون هم که میدونید مایل به همچین داستان هایی هستند تگ کنید ممنون میشم🥰🙏🏻

چند نفری لطفاً اعلام حضور کنند تا شروع کنم. پیشاپیش از همکاری و همراهی تون سپاس گزارم🌷

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید

شادی به خاطر جشن عروسی مونا ،دوست مشترک و همکلاسیمون ،کت ودامن قرمز رنگی از دختر عمه اش گرفته بود.من هم کت و شلوار یاسی رنگم رو تن زدم.اون روزها،از ترس خانواده ها جرات رفتن به سالن زیبایی رو نداشتیم. ناشیانه خودآرایی کردیم و بعد از عبور از هفت خان رستم و زیر ذره بین نگاه مامان و ننه و عمو، به جشن عروسی مونا رفتیم.گمان نمیکردم جشن عروسی، مختلط باشد.به قول شادی، مثل پیرزنی گوشه ای نشسته بودم و نظاره گر رقص و پایکوبی پسرها و دختران بزک کرده بودم.دست خودم نبود،توی جمع مردان،آنقدر معذب بودم که نیمچه آرایش و رژ لبی که روی لبهام کشیده بودم رو، با دستمالی پاک کردم.میان اون همهمه وشلوغی، لحظه ای نگاهم در نگاه نافذ و آتشینش گره خورد.قلبم انگار داشت از سینه ام بیرون میزد.او هم مثل من، تماشاگر دخترانی بود که با عشوه وطنازی میرقصیدن.شادی بعد از کمی قر و غمزه و رقص ،خسته ونفس زنان، کنارم نشست و من که بدجوری کنجکاویم بالا زده بود، درمورد کیس مورد نظر از او پرسیدم .شادی سوت بالا بلندی کشید؛- بنازم اشتها رو.خداییش نمیدونی طرف کیه؟اون، پسر خان بیگی بزرگ،یکی از مایه دارای این شهره.کلی ملک و املاک دارن.به گمونم اسمش پویانِ البته زیادهم مطمئن نیستم.شنیدم کلی دختر بهش پیشنهاد دادن ولی گفته قصد ازدواج نداره

نمیدونم چرا ته دلم بابت این جمله اش خوشحال شدم.تمام شب سیمای جذابش در مقابل چشمانم نقش بسته بود.جین یخی و پیراهن سفید آستین کوتاهی تن زده بود و دست در جیب، مقابلم ایستاده بود.چند هفته بعد،خاله و شوهرش که نتونستن منو راضی به ازدواج باحامد کنن،گویا دست به دامان عمو و زن عموی سلیطه ام شده بودند.شب، عمو به خونمون اومد وبی مقدمه پرسید: مشکلت چیه رزا؟چرا دست رد به سینه حامد میزنی؟جواب خاله وشوهرخاله ات رو چی بدم؟

-عمو جون!چندبار بگم، من از حامد خوشم نمیاد. ترجیح میدم بمیرم تا اینکه زن حامد بشم.نگاه زیر چشمی و پرسوال عمو لحظه ای منو به غلط کردن انداخت.-منو ببین رزا،اگه بشنوم پای یکی دیگه درمیونه،بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن.آنقدر از عمو می ترسیدم که لال شده سری تکان دادم.چند هفته بعد،به بهانه خرید کتاب، همراه شادی بیرون رفتم.برای اولین بار ،عمارت بزرگ خان بیگی رو از نزدیک میدیدم.انگار شانس با من یار بود که او هم در حالی که نان گرم توی دستش داشت،همزمان وارد کوچه شد و برای دومین بار نگاهمان بهم گره خورد. قلب بی جنبه ام خودش رو به در و دیوار سینه ام می کوبیدو بی تابی میکرد و اون خونسرد و ریلکس بعداز نگاهی عمیق و پرنفوذ،سرش رو پایین انداخت . ناامیدانه از کنارش گذشتم و در دل لعنتی نثار خودم کردم که با کلی نقشه وبه امید یک لحظه دیدنش،از توی اون کوچه گذر کرده بودم.برگشتنی، همین که از تاکسی پیاده شدم،ناخودآگاه،نگاهم روی او گره خوردکه در چند قدمی ام کنار دوستش ایستاده بود و توی چشمام زل زده بود.این بار من بودم که علیرغم میل قلبی وخواهش دلم، بی تفاوت و مغرورانه نگاه گرفتم.کاش می تونستم برای همیشه، بی خیال پسر خان بیگی بشم و اجازه ندم این خیال واهی و عشق پوشالی، تو وجودم ریشه دار بشه.ولی افسوس.


بذار همکار عزیز مشتاق خوندنم 😍منم چندین داستان واقعی تو تاپیک هام گذاشتم دوستان تمایل داشتید بخونید خالی از لطف نیست خوندنشون

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

بعداز خداحافظی از شادی ،کیف وچادرم روگوشه ای انداختم ومتفکر ،زیر درخت کُنار(سدر)نشستم.دلم گرفته بود وبغضی سنگین گلوم رو میفشرد.ننه که متوجه حال نزارم شده بود،پرسید؛رزا، ننه.چیزی شده؟

بی پروا گفتم:ها ننه.مُو عاشق شُدُم .

عاشق پسر خان بیگی.نمیدونم مامان از کی فالگوش وایستاده بود که با ملاقه توی دستش صورت زنان نزدیکم شد.-ووی....وووی .صدای آژیر مامان خیال بندآمدن نداشت.انگار که خبرفوت عزیزی رو به او داده باشن-دختره ی چش سفید.خجالت نمیکشی؟دختر رو چه به عشق وعاشقی؟یه نگاه به خونه زندگیمون بنداز.ما کجا؟پسر خان بیگی کجا؟اگه عموت وحامد بویی از این قضیه ببرن،دمار از روزگارت درمیارن.

چه خوش خیال بود مامان، گمان میکرد پسر خان بیگی با آن همه دبدبه وکبکبه ،عاشق سینه چاک من شده.نمی دونست این عشق یک طرفه داشت منو ازپا در می آورد.کاش لال میشدم وبه ننه،چیزی نمیگفتم.بعداز اون روز،مامان دیگه اجازه نمیداد تنهایی از خونه بیرون برم. هرروزبا کلی خواهش والتماس از شادی میخواستم به بهانه خرید،از پسر خان بیگی خبری برایم بیاورد.غروب غم انگیزی بود.دلم عجیب گرفته بودو بی تابش شده بودم. بعداز شستن حیاط،شیلنگ آب رو توی دستم گرفتم تا درختان باغچه بیرون حیاط روآب بدم. انگار خواب می دیدم.خودش بود.با همان شلوار جین وپیراهن سفید.جا خورده از حضورش تو...

توی کوچه مون،لحظه ای مات ومبهوت همدیگر رو تماشا کردیم.انگار با چشمانش با من حرف میزد.نمیدونم چرا حس کردم اون هم مثل من ،بی تاب و بیقرار شده. افسوس وصدافسوس که مثل همیشه نگاهم کرد وبی هیچ واکنشی، سرش رو پایین انداخت و رفت.کاش مثل پسران تخس وشیطون،متلک بارم میکرد و منو توحسرت شنیدن صداش نمی گذاشت.دلم به حال خودم می سوخت.حتی از اسمش هم مطمئن نبودم.بعداز دوماه انتظار،بالاخره نتایج آزمون استخدامی اعلام شد ومن به عنوان کارمند رسمی یکی از ادارات پذیرفته شدم.از وقتی شاغل شده بودم،خواستگاران زیادی داشتم .اما دست رد برسینه همگی میگذاشتم.چه کنم که دلم گیر پسر خان بیگی بود.به شادی قول داده بودم اولین حقوقم رو که دریافت کردم،باهم به مرکز خریدی بریم و برایش کیف و کفش بخرم.شادی با چهره ای گرفته و محزون اومد و من نگاه پر سوالم رو بهش دوختم.-اتفاقی افتاده؟در حالی که بغضش رو فرو میبرد،کارت دعوتی بدستم داد.مبهوت ومتحیر خیره کارت دعوت عروسی شده بودم. پویان خان بیگی و دوشیزه ..-خودت رو ناراحت نکن رزا.لیاقتش همون دختره فِنچه .

-مگه تو دختره رو دیدی؟-نه.شنیدم زیباست ولی قدش خیلی کوتاهه.اصلا گور بابای خودش و زنش.پاشو بریم بیرون،هوایی تازه کنیم.


2706
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2741
2687