2737
2739

خانما خیلی اعصابم خورده .. خیلی زیاد... من ۱۴۰۰ با شوهرم ازدواج کردیم و همون سال هم عقد و عروسیمون بود ... اون موقع نمیدونم تازه از این استند ها اومده بود یا نه از قبل بودن ولی زن بابای نکرد از اینا کرایه کنه و برای بله برونم بیاره خونه و جاش از این ریسه ها گرفت و چند تا شمع گذاشت رو میز .. لباس هم هی گفتم من چی بپوشم گفت همونی که عید خریدی بپوش یه بار پوشیدی(دو ماه بعد عید بود نامزدیمون) منم شومیز گلبهی با دامن و جوراب شلواری مشکی پوشیدم چیز دیگه نداشتم وقتی هم گفتم یه چیزی بخریم گفت دختر فلانی قبل بله برون با نامزدش می رفت بیرون انقدر زرنگ بود از جیب نامزدش لباس بله برونش رو خریده بود تو هم همون کار کن .. منم روم نشد همون شومیز و دامن رو پوشیدم ... نه عکاسی نه فیلم برداری هیچی نبود فرداش هم عقدمون بود اونم همینطور عکاس و اینا نداشتم ولی خب لباس که شوهرم برام خرید ما هم برای اون .. از اونجایی که هفته قبل عقد پدرم دنده اش شکست پدرم خرج عقد رو داد ولی شوهرم کار های جشن رو کرد و خدایی همه چی خوب بود ..
گذشت یه مدت بعد عقدمون شوهرم گل و شیرینی و یه تومن پول برام عیدی آورد ولی زن بابام هیچی جلوی شوهرم نذاشت ... واقعا هیچی ... بعد اون هم دیگه خانواده شوهرم عیدی نیاوردن برام و شوهرم خودش برام کتونی و کفش و چیزای دیگه به عنوان عیدی خرید و گفت میخواد به سلیقه خودم باشه ولی چند وقت پیش فهمیدم خانواده اش بهش گفته بودن اونا برات ارزش قائل نیستن ما هم برای دخترشون چیزی نمی بریم ... 
حتی برای شب یلدا هم خانواده اش هیچی برام نخریدن از ریز و درشت شوهرم خودش خرید چه میوه و آجیل چه لباس و النگویی که برام خریده بود همش خودش انجام داده بود... شب یلدا هم یه داستان بود زن بابام می گفت حتما حتما داماد باید علاوه بر چیزایی که برای تو میاره میوه و شیرینی به اندازه مهمون های خودش و ما هم بیاره وظیفه ما نیست گردن اونه ... برای شب یلدا هم من یه زیر سارافون مشکی و جوراب شلواری مشکی تنم بود زن بابای کثافتم از این دامن بند دار ها گرفته بود روش بپوشم .. هر چی هم لباس نشونش میدادم میگفت اینا مال تو اینستا و ایناس با اینا زندگی نکن اگه هم خیلی دلت میخواد به شوهرت بگو برای شب یلدا هم عکاس و فیلم بردار نداشتم و هر چقدر هم خودمو کشتم دعوا راه انداختم اشک ریختم با زبون خوش گفتم بازم از این استند ها و میز ها کرایه نکرد گفت به شوهرت بگو وظیفه ما نیست بابات پول نداره .. 
حنابندان هم نگم گفت ما پول نداریم خونه کوچیکه نه میتونم مهمون جا بدم تو خونه نه میتونم تالار و باغ بگیرم بابات پول نداره یه ماکسی صورتی گرفت بود میگفت ببین من میخواستم برات بگیرم ولی بابات نداره تا اینکه من روز قبل عروسی رفته بودم برای رنگ موهام خانوم زنگ زد از آرایشگاه زدی بیرون به شوهرت بگو ببرت خونه خودت لباستو بپوش خودت آرایش کن بیا حنا گرفتم عموهات و همه هم هستن .. فکر کنید ساعت ۸ شب بود گفت و اون شب شوهرم جدا حنابندان گرفت من جدا فقط آخر شب شوهرم یه نیم ساعتی اومد و رفت و فردای عروسی هم به خاطر گند جشن حنابندون پدرشوهرم از خونه اش جلوی فک و فامیل مادرشوهرم بیرونم کرد گفت یه بار گفتی جشن میخوام بعد گفتی نمیگیرم ولی آخر سر گرفتی نگفتی آخر شب زنگ زدی بیاین ... 
تمام اینا گذشت حالا امشب برگشته میگه اگه برای دخترم خواستگار بیاد(یه دختر یه سال کوچیک تر از من داره ) من پول ندارم چیکار کنم و هی گفت تا رسید به من و گفت من سر تو بلد نبودم باید چیکار کنم کسی نبود به من بگه ... همش فکر میکنم تو چرا لباس سفید سر بله برون نپوشیدی یا چرا فلان کار نکردیم ولی خب تو هستی برای دختر من کمکم میکنی خوب جشن میگیریم .. تو فقط بعضی مراسم هات خوب بود منم گفتم آره فقط عقد و عروسیم خوب بود که شوهرم دنبالش بود گفت نه سیسمونی هم خوب بود... اخه چرا این زن انقدر پرووئه جشن سیسمونی رو که خودم گرفتم ... از وقتی این حرفاش شنیدم دلم میخواد تیکه تیکه کنم خودشو دخترش ... سر جشن ها برام نه لباس خرید نه خرج درست حسابی کرد فکر کنید شب یلدا و بله برون خانواده شوهرم هر چی آورده بودن گذاشته بودن رو زمین زیر پا ... درست همون دوران دختر جاری خواهر شوهرم هم جشن یلدا گرفت هم بله برون اگه بدونید چقدر شیک و مرتب جشن گرفته بود ... به خدا بابام ندار نیست بابام بازنشسته هست ولی بازم کار میکنه مادرم هم فرهنگی بود حقوقش بود .. وقتی مادرم بود یه جوری بود زندگیمون همه حسرت میخوردن ولی جشن های من یه جوری بود انگار ۲۰ سال ۳۰ سال پیشه ... مامان من ۲۲ سال پیش جشن می‌گرفت چه تدارکی میدید عکاس می آورد آرایشگر می‌آورد تو خونه اون موقع اوضاع من این بود چیکار کنم حسابی بجزونمش حالشو بگیرم چیکار کنم بابام زنت کثیف این زنیکه رو بفهمه 


بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

اسی بیخیال خودتوناراحت نکن مهم اینه که کنارشوهرت خوشبخت بشی وارامش داشته باشی من مادرم زنده اس پدرم زنده اس وضعمون خوبه ولی مادرشوهرم چزوندم هیچی برام نیورد فقط بایه حلقه رینگی زن شوهرم شدم اونم شوهرم دانشجوبود رفته بود کارگری که یه حلقه گرفت وتونست یه دونه شومیز ویه چادرسفید ویه دسته گل بگیره حتی جلوی پام یه گوسفندسرنبریدن ولی گذشت خداروشکرالان وضعمون خوبه مهم این که شوهرت خوب باشه. واسه خواهرت خواهری کن 

گاهی انسانم آرزوست
2731
نمیدنمم چرا با تاپیکت گریه و بغض کردم😭😭😭😭

خودم انقدر گریه کردم امشب که خدا میدونه ... زار زدم گفتم لباس ندارم گفت فلانی شوهرش گرفت فکر نکرد فلانی با شوهرش رل بوده نه منی که سنتی ازدواج کردم بعد تازه یادش افتاده من لباس سفید تنم نبوده

چی بگم غصه های خودم کمه غصه های دخترای سرزمینمم که میخونم بیشتر ناراحت میشم

خدا به دلت صبر بده

بابات چرا کاری نکرد؟ چرا چیزی نخرید؟

گفتار درمان هستم.اگه تو تاپیکی به کمکم نیازی بود تگم کنید لطفا☺️
خودم انقدر گریه کردم امشب که خدا میدونه ... زار زدم گفتم لباس ندارم گفت فلانی شوهرش گرفت فکر نکرد فل ...

ولش کن شما که عکاس نیاوردین بگی لباسات بد بوده بد افتاده تو عکسا 

برا سالگردتون برین یه فیلم فرمالیته بگیرین لذتشو ببرین، با بهترین لباس و میکاپ

گفتار درمان هستم.اگه تو تاپیکی به کمکم نیازی بود تگم کنید لطفا☺️
2740
اسی بیخیال خودتوناراحت نکن مهم اینه که کنارشوهرت خوشبخت بشی وارامش داشته باشی من مادرم زنده اس پدرم ...

خواهر من نیست که دخترش از شوهر قبلیشه ... اصلا نسبتی نداره با من .. من جلو کل فامیلم وایسادم به خاطرشون به خاله هام قطع رابطه کردم تو روی عموهام دراومدم دخترش بلد نبود حرف بزنه انقدر تنها مونده بود من هی زیر بال و پر گرفتم حقم این نبوده واقعا ... الان هم هی میخواد منو جلو شوهرم خراب کنه جلو شوهرم میشینه میگه این مجرد بود دست به هیچی نمیزد تنبل بود ... ولی من سه سال مامانم مریض بود و ۱۵  سالم بود فوت کرد اون سه سال شاید همه کار نمیکردم ولی یه چیزایی سرم میشد خودش نمیذاشت تا سر کوچه بریم یا پا تو آشپزخونه بزاریم 

خواهر من نیست که دخترش از شوهر قبلیشه ... اصلا نسبتی نداره با من .. من جلو کل فامیلم وایسادم به خاطر ...

بیخیالش شو پدرشما یه بار خانومشوازدست داده الانم بخوای بهش ثابت کنی یه غصه به غصه هاش اضافه میشه زیادجدی اش نگیر شما خاله هاتوداشته باش عموهاتوداشته باش هرکی جای خودشوداره برات عزیزم 

گاهی انسانم آرزوست
چی بگم غصه های خودم کمه غصه های دخترای سرزمینمم که میخونم بیشتر ناراحت میشم خدا به دلت صبر بده باب ...

بابام؟  هه انگار کور و کر شده مامان من جشن هایی میگرفت که نگو دختر عمه ام مادرش فوت کرده سر تا پاشو برای عید یا مهمونی رفتن نو میکرد .. من که اون موقع نبودم دختر عمه ام خودش میگه حتی بعد ازدواجش هم یه سال شوهرش تصادف کرده بوده و پول نداشتن لباس نو برای خودش و بچه هاش خریده اون موقع بابام میگه این زن کارایی برای شما میکنه که اگه مادرتون بود شاید نمیکرد ... جشن تولد های منو هنوز می بینن دهنشون باز می‌مونه 

ولش کن شما که عکاس نیاوردین بگی لباسات بد بوده بد افتاده تو عکسا  برا سالگردتون برین یه فیلم ف ...

والا بخوایم بکنیم هی نه میاره هی میشینه زیر پا شوهرم انقدر میگه دل اونو هم میزنه ... با این حال شوهرم چیزی بخوام انجام میده ولی با ناراحتی انقدر هم این زن چشمش شوره یه بلایی سرمون درمیاد بعد کاری که میکنیم

بر گذشته ها صلوات 


عزیزم الان دیگه برا چیزایی که گذشته اوقات خودت رو تلخ نکن 

چه فایده داره میشینی تو ذهن خودت مرورشون میکنی؟؟

از زندگیت لذت ببر



منم شوهرم زن بابا داره 

برات نگم که چقدر سر همین مراسمات عذابمون داد 

پدرشوهرم که شمر از همه بدتر 

مادرم هم سر لج افتاده بود که چون اونا کارها رو درست انجام نمی‌دادن اینم درست انجام نمی‌داد 


اصلا به هیچ عنوان دوست ندارم دوران عقد و جشن و عروسی رو به یاد بیارم 

حتی فیلم عروسی رو هم نگاه نمیکنم از عاجزی 

که خاطرات مرور نشه 

به قدری اذیمون کردن و ظلم کردن میشه باش کتاب نوشت 

2706
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2741
2687