شاهیکاااا

عضویت : 1398/11/24
زن
درج نشده است
سعاد الدّین: از شهر فرار کردم.💔.🖤..از آدماش..💔🖤.رفتم جنگل.🖤...حیووناش از آدما مهربونتر بودن..🖤..نمیدونم چند روز اون جا بودم🖤...خیلی گرسنه بودم🖤....یه شب پشت سرمو نگا کردم🖤...دو تا چشم دیدم که می درخشید..🖤.یه سگ بود..🖤مادّه.🖤..وحشی🖤...سینه هاش پر از شیر بود.🖤..پشت سرشو که نگا کردم.🖤.دیدم یه عالمه چشمای کوچولو ی ریز هست...❤نگاهش کردم..💔🖤.گفتم منم بچه ی یه مادری هستم..💔.التماست میکنم.💔🖤..نمیدونم شایدم هیچی نگفتم...🖤🖤.توله هاشو گزاشت و رفت.🖤...چند دقیقه بعد برگشت.🖤..تو دهنش یه  پرنده بود.❤.نصفشو خورده بود❤...آورد 
موردی یافت نشد!
1652