kamran_xor

عضویت : 1398/02/01
مرد
درج نشده است
گنجشک ترین آدم او من شده بودم ... او دغدغه اش بود مرا باز بگیرد ... حرصش که درآمد بدنم خون به جگر شد ... من سیب شدم بلکه مرا گاز بگیرد ... می آمد و میدید مرا ، مثل دو تا دوست ! ... من را به دلش یکسره نزدیک نمیکرد ... در جوخه ی اعدام من بی همه چیزش ... می آمد و پا میشد و شلیک نمیکرد
موردی یافت نشد!