2401
2404

میخوام یه تیکه از سرنوشت و داستان زندگی سراسر غم انگیز مادرمو براتون بگم که یه اتفاق عجیبی این وسط برامون پیش اومد که خوندنش خالی از لطف نیست یه مقداریش رو از قبل تایپ کردم اگه مایل به خوندن هستین یکم صبوری کنید قسمت های تایپ شده رو به ترتیب براتون میذارم

🙏ذره ای اغراق و دروغ هیچ جای این اتفاقات نیست و علاقه ی خیلی شدید مادرم به برادرم هم میتونه بخاطر سختیایی که تو زندگی کشیده باشه هم بخاطر شباهت زیادی که برادرم به پدربزرگ مادریم داشت در هرصورت دعا میکنم هیچ بچه ای هیچ کجای دنیا از محبت پدرومادر محروم نباشه که به اجبار محبت کسی دیگه رو جایگزینش کنه وبازم ضربه بخوره مادرمبی نهایتتو زندگیش عذاب کشیده و الانم خیلی خیلی شکسته تر از سنشه😓😓😭

فقط 9 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید،

 خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان 

داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


2413

نمیدونم چقدر به فا+ل و دعا و کف بینی و این چیزا اعتقاد دارین اما این قضیه ای که امشب میخوام براتون بگم برای خودمون و تو خونه ی خودمون اتفاق افتاد وهیچ اغراقی توش نیست

 مادرم وقتی یکسالش بوده پدرش بیماری سختی میگیره و فوت میشه قبل فوت به خواهرش وصیت میکنه اگه زنم خواست مجدد ازدواج کنه دخترمو خودت ببری پیش خودت بزرگ کنی و بديش به یکی از پسرات اینجوری میشه که بعد فوت پدر بزرگ مادریم مادرمو عمه اش به فرزند خوندگی میاره پیش خودش و آخرشم عقدش میکنه واسه بابام بگذریم از اینکه مادرم با ده تا بچه دیگه تو یه خونه عمه اش بزرگ شده بود و کودکی خیلی سختی داشته مادرش هم که مجدد ازدواج میکنه ناپدری اجازه نمبداده که بیاد و مادرم و ببینه و طفلی از محبت مادر و پدر همزمان محروم میشه

فقط 9 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
2381

هرچند عمه و شوهر عمه اش واقعا اونو مثل بچه خودشون می‌دونستن و محبت میکردن بهش ولی بچه ها گاهی اوقات نیش و کنایه میزدن و طفلی مامانم برای اینکه حس اضافه بودن آزارش نده و از شر کنایه های بچه‌های عمه اش کم بشه تمام کارای خونه ی عمه اش رو خودش انجام می‌داده روی این خلا هایی که تو اون دوران زندگی براش پیش میاد وابستگی خیلی خیلی زیادی به بچه‌هاش داشت و داره مخصوصا برادر بزرگترم که بی نهایت شبیه به پدرشه و اونو دور از جون مثل خدا می‌پرستید و ثانیه ای طاقت دوریش رو نداشت و برادرم هم متقابلاً همین حس رو نسبت به مادرم داشت

فقط 9 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما به کجا میری عزیزم قفس تموم دنیا ...روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری 😔وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری🥀🥀🥀واسه ما فرقی نداره هرجا باشیم شب نشینیم ....

حدود 14،15سال پیش تقریبا دوسه سال از عروسی برادرم گذشته بود که زن داداشم باردار شدو خدا بهشون یه پسر داد به جرات میتونم بگم اون بچه برای مامانم مثل جونش عزیز بود برادرم طبقه پایین خونمون زندگی میکردن و زن داداشم کارمند یه اداره دولتی بود تو یه شهر که حدود یک ساعتی با شهر محل زندگی مون فاصله داشت همه فامیل از سختیایی که مامانم دیده بود و شدت وابستگی مامانم و داداشم خبر داشتن جوری بود که مامانم شام و نهار شو میذاشت هروقت داداشم میومد میخورداگه ساعتها هم گرسنه بود براش مهم نبود برادرزاده ام سه ماهه بود که دیدیم اخلاق زن داداشم تغییر کرد بچه رو دیر به دیر میاورد پیش مادرم درصورتیکه قبلابچه تا شب و قبل خوابش پیش مادرم بود، ما میرفتیم بچه رو بیاریم یا ببینیم میگفت خوابش میاد یا گرسنه است یا هزار بهانه دیگه رفته رفته متوجه تغییر رفتار داداشمم شدیم

فقط 9 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

دیگه به هر بهانه ای دیرمیومد خونشون یا دیدن مادرم میومد غذا می‌آوردیم نمی‌خورد میگفت سیرم میرفتن چند روز چند روز خونه پدرخانومش میموند به بهانه ای که رفت و آمد برای خانومم سخته و بچه ام اذیت میشه و مادرخانومم بچه رو نگه میداره بچه بهش عادت کرده و فقط آخر هفته ها میومدن خونشون گاهی اوقات باز اخلاق خود داداشم برمیگشت به همون روال قبل و طبق همون وابستگی قبلی روزایی که بیکار بودمیومد ومشتری کمتر داشت برای غذا و استراحت میومد پیش مامانم

فقط 9 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

تا یکی دوماهی به این ترتیب گذشت رسید به جایی که شاید درماه دو روز هم خونشون میومدن و سختی رفت و آمد رو بهانه میکردن کار به این جا رسید که دیگه داداشم خونه مامانم نمیومد و برای شام و نهار هم میرفت خونه عموهام تو این مدت ذره ذره آب شدن مامانمو می‌دیدیم و علت این سردی رفتار داداشم و زنشو متوجه نمی‌شدیم چون واقعا بعد تولد پسرشون میدیدم که مامانم وابستگیش بیشتر از قبل شده بود و به داداشم گفته بود اصلا دیگه طاقت دوری خودتو پسرتو ندارم وقتی ازم دورید انگار نفس نمیکشم بخاطر همین دوست داشتن زیادی و بخاطر داداشم به خانومش هم بی نهایت احترام میذاشت و از جون براش مایه میذاشت مثل یه کلفت خونه هاشو مرتب می‌کرد وقتی دانشگاه بود و بچه نداشت شام و نهارشونو حاضر می‌کرد لباسای خودشو داداشمو می‌شست حالا این نیومدن و این سرد رفتارخیلی براش سخت بود

فقط 9 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

چند وقت بود داداشم با زبون بی زبونی میگفت که میخوام خونمو از این شهر ببرم اوایل مادرم میگفت مامان جان شما که ماشین داری از اینجا تا محل کار خانومتم که راهی نیست راحت میتونی رفت و آمد کنی اینکارو نکن من جونم به جونت بستست نمیتونم ازت دور بشم تو بری من میمیرم و به جایی رسید که مادرم مریض شد بدجور ولی این رفتارای سرد و نیومدنشون به خونه شون ادامه دار شدالبته داداشم چون شغلش آزاد بود و کارش نزدیک خونه بود گاهی اوقات تومحل دیده میشدیه روز که ما مدرسه بودیم دیده بود که وقت نهار داداشم اومده و رفته خونه عموم که همسایه مونه میره میبینه داره چایی و نهار میخوره بهش میگه نمیدونی که من بدون تو لقمه غذا از گلوم پایین نمیره الانم هر روز نهارم آماده است ساعت اومدنتو میدونم همش چشم به راهم بیایی میبینم نمیایی الان میفهمم که میایی اینجا غذا میخوری چرا نمیایی خونه خودمون میگه منکه میدونم بخاطر اینکه منو از رفتن منصرف کنی تو غذام دعا می‌ریزی من دیگه اونجا نمیام چیزی نمیخورم مامانم دلش میشکنه گریه میفته و میگه عیب نداره میخوای خونتو ببری ببر ولی قبلش به من خبر بده که من اون روز خونه نباشم که نبینم رفتنت از اون خونه مثل جداشدن روح من از تنمه ومیذاره میاد خونه داداشم هم میره و دیگه تا مدتها نمیاد حتی سرکارشم نمیومد

فقط 9 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
چند وقت بود داداشم با زبون بی زبونی میگفت که میخوام خونمو از این شهر ببرم اوایل مادرم میگفت مامان جا ...

😔😔😔😔😔😔

من دوباره برگشتم اما اینبارم موفق شدم💪🏻حالم خوبه✨خدایا شکرت که دستمو گرفتی.همیشه هوامو داشته باش.خودمو با خیال راحت به خودت سپردم

هيچ وقت اون روزا و اون حال و روز خراب مامانمو یادم نمیره البته 16سالم بود و همه چیز رو می‌فهمیدم ولی خب کاری از دستم برنمیومد 

یه روز تازه از مدرسه اومده بودم منتظر بودم مامانم برامون غذا بیاره که دیدم در حیاطمون در میزنن آیفون نداشتیم مامانم گفت تا برات غذا میکشم برو ببین کیه رفتم دم در دیدم دوتا خانوم دوره گرد هرکدوم یه بقچه بزرگ وسایل پشتشونه دم در حیاطمون وایستادن

فقط 9 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
2392
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2414
2412
2052
2037
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز