2410
2400

لایک 

به جای کوچک کردن دیگران خودت بزرگ شو!به جای ارزوی شکست برای افرادموفق خودت هم تلاش کن وموفق شو!وبه جای نشست وحسرت خوردن بلندشووبرای ارزوهایت بجنگ.فراموش نکن:کسی که توهین میکندخودش رو زیرسوال برده کسی که تحقیرمیکند خودش راخوارکرده!وکسی که می رنجاند دیریازود تاوان خواهدداد!نه خرافاتیم نه سطحی نگر !به چوب انتقام خدابدجوراعتقاددارم.

بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید،

 خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان 

داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


2402

باشه حالا بذار

سن‌ا طراحی چهره سیاه قلم انجام میدم شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... من واقعا هر کی پشت سر من حرف میزنه راضیم ازش حق داره واقعا خیلی حال میده غیبت کردن اونم راجب کسی که دوس داری شبیهش باشی ولی نمیتونی، یا شایدم دوس داشتی باهاش باشی ولی آدم حسابت نکرده :)🌱 بیا قول بدیم به هم رحم کنیم🤝
2417

سلام 

ده سال بود  ازدواج کرده بودم سه سال اولش زندگی عادی گذشت..بعد از اون برادر شوهرم یه رفتارا و سیگنالهایی از خودش نشون میداد که حس میکردم منو دوست داره..همسن هستیم یه ازدواج نا موفق و یه نامزدی نا موفق داشت..به شدت سر من غیرت داشت و داره نمی گذاشت کسی بد نگام کنه بارها بخاطر من با برادرش که همسر منه قهر میکر  بهش تشر میزد که زنتو اذیت نکن. سر قضیه ای بین من و برادرشوهر بزرگم اختلاف پیش اومد باور کنید بخاطر من سه سال خونه ی برادر بزرگش نرفت..یه شب یلدا من بهش گفتم برادر بزرگترتونه..من میبخشمش تو هم بیا بریم..تا آخر مهمونی کنار من نشسته بود و به همشون نشون داد به شدت حامی منه..همه جا مواظبم بود.به تمام معنا بهم اعتماد داشت..

پول ها و کارت بانکهاشو حساب کتابش همش پیش من بود..بارها شده بود حواسم نبود وقتی به خودم میومدم میدیدم داره با محبت نگام میکنه..یک سالی برای کار رفت تهران..مثل مرغ سرکنده بیقرار شدم..شب و روز براش گریه میکردم.روزی سه چهار بار بهم زنگ میزد هر بار نیم ساعت بیشتر باهام حرف میزد..حتی جلوی شوهرم و خانواده ش براش گریه میکردم..همه از صمیمیت ما باخبر بودن و فکر میکردن چون اونقدر بهش نزدیک بودم وابستگی باعث شده اینجوری براش بیقرار باشم..ولی خودم خوب میدونستم دلیلش عشق ممنوعه بود که کم کم تو دلم جاشو محکم کرده بود.

هر وقت برای دیدنمون میومد فقط دوست داشتم ساعتها نگاش کنم..تا اینکه روزی که قرار بود فرداش دوباره برگرده تهران برای ناهار او و پدر و مادر شوهرمو برای ناهار دعوت کردم‌‌..از عمد باهاش سرسنگین رفتار میکردم با اخم باهاش حرف میزدم..بعد از ناهار همه تو هال دراز کشیدن و خوابشون برد.. اونم دراز کشیده بود داشت با گوشیش بازی میکرد محل ندادم و از جلوش رد شدم که برم اتاق خوابم..خوب میدونستم که داره نگام میکنه..جلوی اتاق که رسیدم برگشتم و بازم با اخم نگاش کردم و داخل اتاق رفتم..

تقریبا مطمئن بودم دنبالم میاد رو تخت نشستم موهامو باز کردم‌.حدسم درست بود اومد تو اتاق و درو بست‌از جام بلند شدم..با خنده گفت چته امروز؟دو طرف صورتشو با دستم گرفتم و گفتم هیچ دوست ندارم که برگردی تهران..کلافه نگام کرد..ادامه دادم هیچ میدونی چقدر دل تنگت میشم چقدر برات گریه میکنم؟

آب دهنشو قورت داد...


ادامه 😁

سختی هایی که کشیدم باعث شد تا عزت نفس نداشتم بهم برگرده و قدر و ارزش خودم رو بیشتر بفهمم. سختی ها همیشه بد نیست گاهی آنقدر با یک ناراحتی خرد و ریز ریز میشی که انگار دوباره از تکه هات یک من جدید ساخته میشه اما این بار یک من قوی تر! محکم تر! 
2392
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2414
2406
2052
2037
2416
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز