2328
عنوان

داستان زندگیم ، هر شب یک قسمت!

1941 بازدید | 93 پست

سلام من سوگندم دوست دارم هرشب اینجا یه قسمت از زندگیمو بنویسم تایادگاری بمونه🥰

بعد از یک سال انتظاری که هنوزم ادامه داره متوجه شدم دیسک کمرم بصورت پنهان پاره بوده و یک کلیه ام از‌کارافتاده ... و مصلهت باردار نشدنمو فهمیدم خداروشکر کردم که باردار نشدم و یقین دارم خداصلاحمو میخواد..خداجونم صبرمیکنم دروقت مناسبی که خودت صلاح میدونی نی نی بهم بدی خدایا تواین دنیارو میچرخونی نه بنده ی تو، خدایا به داده و نداده ات شکر خدایا توکل بتومیکنم ....الهی شکر

لطفا منم تگ کن کاملشو گفتی

سینه ی تاریک من سنگ قبر آرزو بود.آنشرلی هم نشدیم یکی بهمون بگه آنه تکرار غریبانه روز هایت چگونه گذشت...آنه! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشم هایت، در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات از تنهایی معصومانه دست هایت آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات حقیقت زلالی دریاچه آب های نقره ای نهفته بود؟آنه! اکنون آمده ام تا دست هایت رابه پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و اینک آنه!شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار توست...

بچه ها اگر مشکل پزشکی داشتید میتونید از این سایت بپرسید کلی دکتر متخصص دارند که میتونند راهنماییتون کنند.

سایت‌شون

قسمت اول:

بهمن ماه سال ۷۸ بود که دنیا اومدم، مامانم همسر دوم بابام بود حدود ۲۰ سال ازش جوونتر بود! بابام هم از زن اولش ۵ تابچه داشت ۳ تادختر و دوتا پسر که با مامانم ازدواج میکنه ، یعنی عاشق و شیفته اش میشه و بیخیال بچها و زن اولش میشه و عشق پیری و خلاصه مامانم منو باردار میشه ، یه روز که عروسی دختر عمم بوده بابام به زن اولش میگه بیا بریم عروسی که زن اول نازمیکنه و نمیاد و بابامم به مامانم ک زن دومشه میگه بیا عروسی مامانمم که پایه بوده قبول میکنه و اونموقع من توشکمش ۶ ماهه بودم! و میاد عروسی و امان از دل غافل که زن اولم میخواسته بابامو سوپرایز کنه و از قبل اونجا توعروسی بوده😑 خلاصه عمم ک میدونست بابام شلوارش دوتا شده جلو همه میگه یه دیس واسه زن حسین( اسم بابام حسینه) ببرید اخه حامله است ... زن اول بابامم میگه زن حسین که منم! منم ک حامله نیستم؟🤔 و میره دنبال کسی ک میخواد غذارو ببره و میبینه ای داد بیداد صمیمی ترین دوستش شکمش بزرگ شده و میفهمه ک باشوهرش ازدواج کرده!

بعد از یک سال انتظاری که هنوزم ادامه داره متوجه شدم دیسک کمرم بصورت پنهان پاره بوده و یک کلیه ام از‌کارافتاده ... و مصلهت باردار نشدنمو فهمیدم خداروشکر کردم که باردار نشدم و یقین دارم خداصلاحمو میخواد..خداجونم صبرمیکنم دروقت مناسبی که خودت صلاح میدونی نی نی بهم بدی خدایا تواین دنیارو میچرخونی نه بنده ی تو، خدایا به داده و نداده ات شکر خدایا توکل بتومیکنم ....الهی شکر
2051
قسمت اول: بهمن ماه سال ۷۸ بود که دنیا اومدم، مامانم همسر دوم بابام بود حدود ۲۰ سال ازش جوونتر بود! ...

خلاصه اونجا شر و دعوا پیش میاد و عروسس حسابی بهم میریزه اخرشبم بابام دوتاشونو میاره جلوی هم بهشون میگه ببینید دوتاتون زن منید .. زدوتاتونم بچه دارید میتونید باهم بسازید میتونیدم نسازید و بزنید تو سرکله هم کدومش براتون بهتره؟ خلاصه اونشب زن اولی میخواسته خودشو از پشت بوم پرت کنه پایین و بچهاش که حدودا ۲۰ سالشون بوده جریانو میفهمن 

و میرن دم درخونه مامانم کولی بازی و مامانم ک‌من ۶ ماهه توشکمش بودمو کتک میزنن😞 

بابام حدود ۶ ماه بامامانم زندگی میکنه اما زن اولی بهش میگه یا باید خونه رو بنامم بزنی یا باید برگردی ! بچه روهم وقتی دنیااومد بیار من بزرگش میکنم

بعد از یک سال انتظاری که هنوزم ادامه داره متوجه شدم دیسک کمرم بصورت پنهان پاره بوده و یک کلیه ام از‌کارافتاده ... و مصلهت باردار نشدنمو فهمیدم خداروشکر کردم که باردار نشدم و یقین دارم خداصلاحمو میخواد..خداجونم صبرمیکنم دروقت مناسبی که خودت صلاح میدونی نی نی بهم بدی خدایا تواین دنیارو میچرخونی نه بنده ی تو، خدایا به داده و نداده ات شکر خدایا توکل بتومیکنم ....الهی شکر
خلاصه اونجا شر و دعوا پیش میاد و عروسس حسابی بهم میریزه اخرشبم بابام دوتاشونو میاره جلوی هم بهشون می ...

بابامم به مامانم میگه .. زنم میخواد خونه رو از چنگم دربیاره وقتی بچه امد بچه رو بمن بده من ارومش میکنم و بعد برمیگردم پیشت .


هرچی از وحشی بودن بچهای اون زن بگم کم گفتم انقدر پدرم و مادرم و زجر دادن یادمه عمم میگفت از تودسشویی نجسی میاوردن میریختت در خونه مامانم ک‌منو حامله بوده😔


بگذریم خلاصه مامانم هم ساده قبول میکنه و وقتی منو دنیامیاره توبیمارستان زن بابام میاد منو ازش میگیره و میبره فکرکن ۹ ماه باردار باشب و بهوش بیای ببینی بچتو بردن اخ بمیرم برا مظلومیت مادر

بعد از یک سال انتظاری که هنوزم ادامه داره متوجه شدم دیسک کمرم بصورت پنهان پاره بوده و یک کلیه ام از‌کارافتاده ... و مصلهت باردار نشدنمو فهمیدم خداروشکر کردم که باردار نشدم و یقین دارم خداصلاحمو میخواد..خداجونم صبرمیکنم دروقت مناسبی که خودت صلاح میدونی نی نی بهم بدی خدایا تواین دنیارو میچرخونی نه بنده ی تو، خدایا به داده و نداده ات شکر خدایا توکل بتومیکنم ....الهی شکر
بابامم به مامانم میگه .. زنم میخواد خونه رو از چنگم دربیاره وقتی بچه امد بچه رو بمن بده من ارومش میک ...

یک سال زن بابام فشار میاورد ب پدرم ک مامانمو طلاق بده بابام خیلی صبوری کرد ولی نتونست خیلی اذیتش کردن و بلاخره بعد یک سال وقتی یک سالم بود مامانمو طلاق داد ولی تا ۷ سالگیم هر زوط پیشش میرفتم بهش سر می زدم ولی چ سر زدنی؟ 

اینقد زنبابام بم میگفت وقتی مادرت بمیره باهم میریم بالا سر قبرش میرقصیم ک ازمامانم متنفر شده بودم.تومدرسه همه میگفتن دوتامامان داری خیلی خجالت میکشیدم بچگیام بدترین روزای زندگیم بود ک هرگز دوست ندارم برگردن بهش هیچکسو نداشتم بم محبت بکنه هیچکش نبود تومشقام کمکم بکنه حسرت یه اغوش مادرانه مونده بود به دلم ... بچگیم با عقده و تحقیر گذشت تا ۷ سال هر روز پیش مامانم میرفتم ولی شب پیشش نمیذاشتن بمونم یه روز که داشتیم بابابام میرفتیم پیش مامانم بهش گفتم بابا کحامیریم میریم پیش مامان؟ گفت نه! اخه مامان مرده.........! 

پایان قسمت اول

 .ادامه دارد

بعد از یک سال انتظاری که هنوزم ادامه داره متوجه شدم دیسک کمرم بصورت پنهان پاره بوده و یک کلیه ام از‌کارافتاده ... و مصلهت باردار نشدنمو فهمیدم خداروشکر کردم که باردار نشدم و یقین دارم خداصلاحمو میخواد..خداجونم صبرمیکنم دروقت مناسبی که خودت صلاح میدونی نی نی بهم بدی خدایا تواین دنیارو میچرخونی نه بنده ی تو، خدایا به داده و نداده ات شکر خدایا توکل بتومیکنم ....الهی شکر
اسی ببخشید مامانت چرا بدوستش خیانت کرد و شدزن شوهر دوستش؟؟؟

زن بابام بخاطر نیازای جنسی پدرم بهش اجازه داده بود زن صیغه کنه ولی فکرشو نمیکرد یکیو عقد دائم کنه و اونم باردار بشه!

بعد از یک سال انتظاری که هنوزم ادامه داره متوجه شدم دیسک کمرم بصورت پنهان پاره بوده و یک کلیه ام از‌کارافتاده ... و مصلهت باردار نشدنمو فهمیدم خداروشکر کردم که باردار نشدم و یقین دارم خداصلاحمو میخواد..خداجونم صبرمیکنم دروقت مناسبی که خودت صلاح میدونی نی نی بهم بدی خدایا تواین دنیارو میچرخونی نه بنده ی تو، خدایا به داده و نداده ات شکر خدایا توکل بتومیکنم ....الهی شکر
عزیزم تو گناهی نکردی  تو این وسط آسیب دیدی

آسیب های زیادی دیدم باین وسط زندگی من تباه شد

بعد از یک سال انتظاری که هنوزم ادامه داره متوجه شدم دیسک کمرم بصورت پنهان پاره بوده و یک کلیه ام از‌کارافتاده ... و مصلهت باردار نشدنمو فهمیدم خداروشکر کردم که باردار نشدم و یقین دارم خداصلاحمو میخواد..خداجونم صبرمیکنم دروقت مناسبی که خودت صلاح میدونی نی نی بهم بدی خدایا تواین دنیارو میچرخونی نه بنده ی تو، خدایا به داده و نداده ات شکر خدایا توکل بتومیکنم ....الهی شکر
حالا نمیشه یکم بیشتر تعریف کنی🥲

چرا میشه الان قسمت دومشم میگم

بعد از یک سال انتظاری که هنوزم ادامه داره متوجه شدم دیسک کمرم بصورت پنهان پاره بوده و یک کلیه ام از‌کارافتاده ... و مصلهت باردار نشدنمو فهمیدم خداروشکر کردم که باردار نشدم و یقین دارم خداصلاحمو میخواد..خداجونم صبرمیکنم دروقت مناسبی که خودت صلاح میدونی نی نی بهم بدی خدایا تواین دنیارو میچرخونی نه بنده ی تو، خدایا به داده و نداده ات شکر خدایا توکل بتومیکنم ....الهی شکر
یک سال زن بابام فشار میاورد ب پدرم ک مامانمو طلاق بده بابام خیلی صبوری کرد ولی نتونست خیلی اذیتش کرد ...

قسمت دوم پارت ۱ 

اینقدر بچه بودم که یادمه فرداش یادم رفت مامانم مرده! اصلا سراغشو نگرفتم فکرمیکردم اگه نباشه دیگه کسی تومدرسه بم نمیگه دوتامامان داری 

حدود ۵ سال گذشت و زنبابام منو مثل بچه خودش بزرگ کرد اون سنش بالاتر رفته بود  منم مامان صداش میکردم همه میگفتن چ مامان پیری داری فکرنکن زندگیم بعد فوت مامانم خوب شد 

نه تازه زندگیم داغون شد اولین سختی هام ازونجا شروع شد چون بابام سکته کرده بود نمیتونست ازم دفاع کنه و مادری هم نداشتم گیر ۵ تاخواهر برادر وحشی و کولی افتاده بودم که یه یتیم گیراوردن و فقط زجرش میدادن ... روز بروز بزرگتر می شدم و روز برور بیشتر شبیه مادرم می شدم اونا وقتی چهرمو میدیدن زجرم میدادن چون فکرمیکزدن مادرم توخونشونه فقط بابام و زنبابام بام خوب بودن 

خداییش زنبابام مادر بود برام همونوز ک قول داده بود و به بابام گفته بود جدا شو تا من بچه رو بزرگ کنم تاهمین لحظه منو رهانکرد و واسم مادری کرد

بعد از یک سال انتظاری که هنوزم ادامه داره متوجه شدم دیسک کمرم بصورت پنهان پاره بوده و یک کلیه ام از‌کارافتاده ... و مصلهت باردار نشدنمو فهمیدم خداروشکر کردم که باردار نشدم و یقین دارم خداصلاحمو میخواد..خداجونم صبرمیکنم دروقت مناسبی که خودت صلاح میدونی نی نی بهم بدی خدایا تواین دنیارو میچرخونی نه بنده ی تو، خدایا به داده و نداده ات شکر خدایا توکل بتومیکنم ....الهی شکر