2297
2330
عنوان

خاطره زایمانم+عکس نی نی

5612 بازدید | 153 پست

خیلیا اینجا منو از ماه۵ بارداری میشناسن.کلی تاپیک دارم۸۰درصدشم راجب بارداری دوممه.از مشکلات عادی ریز تا بزرگ و درشتاش که کلی خطرناک بودن.ازینکه از پله ها افتادم و مشکل پیدا کردم.ازینکه شبا تا صبح از تکرر ادرار و نفس تنگی و رفلاکس خوابم نمیبرد.به اضافه یه بچه زیر سه سال و داشتن شوهری که باهاش کلی مشکل تو زندگی پیدا کرده بودم.بچمو تو این فاصله با بدبختی از پوشک گرفتم و کم و بیش به کارای خونه میرسیدم.و اخراش خونه نشین و استراحت شده بودم چون طول سرویکسم کم بود و دکتر خطر زایمان زودرس داده بود‌.میخواس سرکلاژ کنه قبول نکردم چون عدد سرویکسم  لب مرز بود و فکر نمیکردم بعدش کلی مشکل پیش بیاد فقط برام حلقه پساری گذاشت که دهانه رحم رو جمع کنه نذاره زودتر از موعد باز بشه.شبا از سختی و درد و شیطنت های بچه اولم گریه میکردم تا جایی که میگفتم وای خدا دنیا بیاد فقط تو هر هفته که ای حالا هست!راحت بشم...

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!

بگو عزیزم. میخونم 

گفت دانایی که گرگی خیره سر  هست پنهان در نهاد این بشر؛ هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته میشود انسان پاک  هر که با کرگش مدارا میکند   خلق و خوی کرگ پیدا میکند؛  در جوانی جان گرگت را بگیر وای اگر این گرگ گردد با تو پیر!!!          

بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید،

 خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان 

داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


دکترم اصلا امپول ریه رو نمیداد بهم.کلا خونسرده.تا اینکه از هفته۳۳ کمی انقباض حس کردم و تقریبا هرشب بیمارستان بودم اما میگفتن نه هیچی نیس برو خونه.دیگه اینقد رفتم و اومدم دیگه دردامو باور نداشتن.من سزارینی بودم ولی خب چون درد داشتم هی میرفتم چکاب و دکترمم میخواس بچه حسابی بزرگ بشه برا همین فکری به حالم و دردام نمیکرد

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!
2051

دیگه شوهرم خسته شده بود از بس نصف شب و دم سحر منو با چشم پر از خواب برده بود بیمارستان‌.بچم عصبی شده بود چون من تمرکز نداشتم روش‌‌.وای چه روزای سختی بود.تا اینکه اونشب کذایی حموم بودم حس کردم درد دارم اهمیت ندادم شب شد حدودا ساعت۲ که دیدم نه ایندفعه متفاوته

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!

الهی عزیزم جدی بالاخره نی نیت اومد تو بغلت 😍

مامانه کوچولوی یه گیلاس و آلبالو کوچولو 😍 ..اگه بارداری یا زایمان کردی حتما تاپیک مخصوص باردارامو بخون🙂تاپیک روزمرگی هامو بخون تا روحت شادشه😂😉

کیف بچه رو از قبل اماده کرده بودم تو ماشین بود و وقتی میرفتم و مادرها رو میدیدم زایمان میکنن ته دلم حسرت میخوردم.با اینکه هنوز واسم زود بود و شب اخری که رفتم تازه وارد هفته۳۶ شده بودم.رفتم اونجا و به دکترم زنگ زدن اونم از دستم خسته شده بود گفت ازم یه ازمایش ادرار بگیرن.و بعد گفتن زیر دستگاهnstبمون دیگه تا همینجور انقباض هات چک بشه

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!

دستگاه هیچ انقباضی نشون نمیداد ولی هی درد زیر دلم میرفت و میومد.معاینم هم نمیکردن میگفتن خدای ناکرده تحریک میشه دردت شروع میشه.اونشب بستریم کردن و همونجا با غصه زیادخوابم برد.صبح با درد شدید بیدار شدم با اینکه بیمارستانم خصوصیه ولی خیلی بیخیالی میکردن میگفتم درد دارم میگفتن نه انقباض که نشون نمیده هیچیت نیس خانم چون حساسی بستریت کردم نری و بیای

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!

به سلامتی عزیزم 

خیلی مبارک باشه 

خدا حفظش کنه 

ان شاءالله دختر خانم بزرگی بشه 

باعث افتخار و سربلندی شما و پدرش بشه

خدا برات نگهش داره 

ان شاءالله زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه

🌹 😍😍❤


دکترم هم نمیومد.بش زنگ زدن گفتن این بیمار خیلی حساسه چیکارش کنیم.تا اینکه ساعت۱۱ ظهر اجازه معاینه داد.که۳ سانت و نیم باز شده بودم.که سریع برام مسکن و امپول های خاص زدن که زود زایمان نکنم.دکترمم خودش رو رسوند و گفت سعی میکنم بیشتر تو شکمت نگهش کنم و برام امپول تشکیل ریه زدن.اما فایده نداشت چون دردم هی بیشتر و بیشتر میشد دیگه نمیتونستم حرف بزنم یا رو تخت دراز بکشم سروم زده بودن گفتم تو روخدا درش بیارین من فقط باید راه برم حس مدفوع دارم باید برم دستشویی

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!

من ندیدمت از نزدیک وحتی اسمتم نمیدونم ولی از همون تاپیک دومت باهاتم وهمیشه تاپیکاتو دنبال میکنم وخواهرانه دوست دارم 

خیلی دلم میخواست منم شیراز بودم تا با کله میومدم بیمارستان پیشت تا مثل یه خواهر مراقبت باشم

برات بهترینهارو آرزومیکنم عزیزم

نمیدونم چرا دستگاه انقباضمو نشون نمیداد که من و بچم اینقد زجر بکشیم با وجود اینکه من سزارینی بودم.دیگه دکتر خونسردم دستشو گذاشت رو شکمم گفت وای اره یکمم انقباض داری نمیشه صبر کرد.به سرعت نور همچی رو اماده کردن دکتر بدو بدو رفت اتاق عمل.لحظه ای که میخواستن سوند بزارن فقط میلرزیدم چون درد هم داشتم نمیتونستم خودمو شل بگیرم.اینقد درد داشت که فقط دست پرستارو له کردم.با اینکه برا بچه اولم یادمه شل گرفتم درد نداشت.اما برا این بچه همچی وحشتناک پیش میرفت.با همون سوند و سروم و بدبختی گفتن بشین رو ویلچر و سریع رسیدیم اتاق عمل از سرماش میلرزیدم.اتاق شلوغ بودن سعی داشتن ارومم کنن و منو بخندونن

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!

حالا من از ترس اینکه سوند در نیاد از ویلچر پا نمیشدم  دکترم میگفت وای تا دوباره دردت شروع نشده پاشو دراز بکش شروع کنیم حلقه پساری رو هم باید در بیاریم دراز کشیدم و به متخصص بیهوشی که یه اقا بود التماس کردم ایندفعه رو بیهوشم کنه.چون سر بچه اولمم اورژانسی شد و ناهار خورده بودم بی حس کردن.گفت نه خانم نمیشه و فلان.ولی گریه کردم و گفتم خیالتون راحت هیچی نخوردم فقط بیهوش کنین من اینقد درد کشیدم نمیخوام استرسم بکشم میترسم گفت صبرکن برم با شوهرت حرف بزنم با تعهد ایشون بیهوش میکنم.و چون گریه کردم گفت باشه باشه بیهوش میکنم گریه نکن فشارت میره بالا نمیتونیم عمل رو شروع کنیم.قبل اون گفتم حتما پمپ درد رو هم واسم بزنن چون بچه اولم نذاشتن..ازونور یه پرده سبز کشیدن جلوم و داشتن تمیز میکردن پا و شکمم و اینارو من همش میگفتم وای نه شما دارین گولم میزنین میخواین بی حس کنین پس چرا پرده کشیدین.دکتر از استرس و پرحرفیم خسته شد ماسک اورد گفت فقط توش نفس بکش دوتا نفس کشیدم و دیگه سر و صداشون مبهم و گنگ شد

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!

چشم باز کردم ریکاوری بودم درد شدیدی داشتم.یهو یه اقا اومد و پتومو زد گوشه و معاینه کرد نمیدونم چی رو حتما حجم خونریزی که خیلی خجالت کشیدم.با سختی بش گفتم چرا پمپ درد ندارم گفت ایناهاش دکمه شو فشار بده.فشار دادم اروم شدم و باز خواب رفتم یه ساعت جلوم بود که هر یه ساعت بیدار میشدم یهو دیدم ساعت۳ و نیم شد و من رو نمیبرن بخش و چرا نمیگن بیا بچه شیر بده از گشنگی نمیره

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!

متخصص بیهوشی اومد حالمو پرسید و گفت الان میبرنت بخش نگران نباش.گفتم بچم چطوره گفت خبر ندارم عزیزم.منو بردن و از تخت ریکاوری با کمک همسرم و پرستار به وسیله یه ملحفه جابجا کردن به بخش که خیلی دردم اومد.همش سراغ دخترمو میگرفتم شوهرم تو چشمام نگاه نمیکرد و میگفت خوبه تو نگران نباش حالش خوبه اما فهمیدم بردنش دستگاه.من بچه اولمم۳۶ هفته دنیا اومده بود.۳۶ هفته و ۴ روز.۴ روز از دخترم بزرگتر که دستگاه نرفته بود شکرخدا اما وزنش خیلی کم بود۲ کیلو گرم.با خودم گفتم این بچمم حتما بخاطر وزن کمش لابد رفته دستگاه وگرنه۳۶ هفته کامله.پرسیدم وزنش رو گفتن۳۲۰۰.تعجب کردم گفتم پس چرا بردنش گفتن نفساش تند بوده.زود بیرون میاد نگران نباش.

دخترم،شیرین ترین لحظه عمرم وقتی بود که تو رو از بخشnicu آوردمت خونه!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2308
2326
2052
2037
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز