2194
2106

مامانم زن بدی نیس

مهربونه با درکه

اما ی بار فقط همون ی بار کافی بود من رو بشکنه

۱۳ سالم بود عصبانی شد بهم گف ج....

هنوزم یادمه

نمیتونم مامانمو ببخشم بابت این حرفش خیلیییی بد یادم مونده هر وقت ب خودش میگم میخنده جدی نمیگیره البته شایدم ب ظاهر اینطوری میگه خودشم پشیمونه

خلاصه زد قلبمو زخم کرد😊

کاربری دست دو تا خواهره 🥰🥰

چندسالته الان؟

کینه ای نبودم ،تا آن روزِ لعنتی که ماهیِ هفت رنگِ عیدمان ،وقتی خواستم آبش را عوض کنم دستم را گاز گرفت ...من ماهی ها را بی آزار و معصوم دیده بودم ،اصلا توقِع چنین برخوردی را نداشتم ...از آن روز ، من از ماهیِ کوچکِ تویِ تنگ ، بیزار شدم و هر ثانیه آرزویِ مرگش را داشتم ،،،آبش را عوض نمی کردم ،غذایش را نمی دادم ،هربار که نگاهم به نگاهِ متظاهرِ مظلوم نمایش می افتاد ، اخم هایم را تویِ هم می کشیدم ، زیر لب لعنتش می کردم و سرم را می چرخاندم ...به قدری از گازِ ناغافلش کینه به دل گرفته بودم که بعضی شب ها دلم میخواست ، او را بیندازم توی آبِ جوش تا شاید دلم خنک شود ...این حجم رذالت و سنگ دلی از من بعید بود !شاید هم بچه بودم و کمی در تصوراتم اغراق می کردم ...فقط خواستم بگویم ؛هیچ خیانتی نابخشودنی تر از خیانت در اوجِ اعتماد نیست !!!

 

عزیزم من هم درست تجربه مشابه تورو داشتم تا اینکه با دکترساینا آشنا شدم. هم مشکلم برطرف شد هم جواب سوالهام رو گرفتم.

 پیشنهاد میکنم تو هم اینجا کلیک کنی و سوالت رو باهاشون درمیون بزاری.

2166

اوه بیخیال بابا.. حالا اونهمه خوبی کرده در حقت تو همین یدونه رو یادته...

مامان منم خ حرفا تاحالا بهم زده ک منم یادمه اما وقتی خوبیاسو میبینم بیخیاله اون حرفا میشم

یه فرشته دارم تو زندگیم ب اسم مامان⁦❤️⁩هواشو داشته باش خدا🍃
2165

حالا بیچاره ی چیزی گفته.رفتی رو اعصابش یهو ب زبونش اومده.جمع کن این لوس بازی رو😬😬

اینجا تبادل نظره.هم نظر میدم هم ممکنه موافق و مخالف رو ریپلای کنم.اگه از ریپلای ناراحتی همین الان جمع کن از نی نی سایت برو بیرون🏃‍♀️
2183
۱۷

بیخی یادت میره سنت میره بالا مشکلات سخت تر میشه.ببخش تا فراموشش کنی

کینه ای نبودم ،تا آن روزِ لعنتی که ماهیِ هفت رنگِ عیدمان ،وقتی خواستم آبش را عوض کنم دستم را گاز گرفت ...من ماهی ها را بی آزار و معصوم دیده بودم ،اصلا توقِع چنین برخوردی را نداشتم ...از آن روز ، من از ماهیِ کوچکِ تویِ تنگ ، بیزار شدم و هر ثانیه آرزویِ مرگش را داشتم ،،،آبش را عوض نمی کردم ،غذایش را نمی دادم ،هربار که نگاهم به نگاهِ متظاهرِ مظلوم نمایش می افتاد ، اخم هایم را تویِ هم می کشیدم ، زیر لب لعنتش می کردم و سرم را می چرخاندم ...به قدری از گازِ ناغافلش کینه به دل گرفته بودم که بعضی شب ها دلم میخواست ، او را بیندازم توی آبِ جوش تا شاید دلم خنک شود ...این حجم رذالت و سنگ دلی از من بعید بود !شاید هم بچه بودم و کمی در تصوراتم اغراق می کردم ...فقط خواستم بگویم ؛هیچ خیانتی نابخشودنی تر از خیانت در اوجِ اعتماد نیست !!!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2184
2189
2195
1872
2178
2190
2052
2037
2181
2117
2108