2137
2106

سلام دوستان این سرگذشت واقعی هست از جایی کپی نشده

اما واقعیه

همش تایپ شده آماده




سرگذشت فریبا ۲۳ ساله

فقط یک لایک

تا شام بخورم بیام

من بعد از ۷ سال جدا شدم ...،یه دختر که با آرزوهای زیادی ازدواج کرد و امیدوار بود خوشبخت میشع  ، که کنار مردی که دوستش داره زندگی میکنه با دخترشون و با همه سختیا بخاطر دخترشون میجگنداما ،،،نشد ک بشه ،انقدر خیانت کرد و خیانت کرد و کتکم زد و بیچارگی و بدبختی بهم داد که بریدم از همه چی و قید همه چیو زدم و خودمو کشیدم بیرون با دخترم ...اونم خیلی تلاش کرد تغییر کنه اما تو ذاتش بود و نتونست روز آخر بهم یه جمله گفت:من نه میتونم از تو بگذرم نه از هوس که متاسفانه از من گذشت ...دخترم سه سالو نیمشه و پیش منه...از همه چیم گذشتم تا بتونم ب آرامش برسم اما بازم نشد که بشه و مشکلات بزرگتر اومدن سر راهم ...خداروشکر بازم...دوستان من خیلی دوستون دارم مث اعضای خانواده م هستین خواهش میکنم دعام کنید از ته دلتون که ب آرامش برسم مشکلات لعنتیم ولم کنن ...اسمم مهساست .انشاءالله یه روزی این امضا رو تغییر میدم و مینویسم دیدین بالاخره شد❤🤲

۲۳ سالمه
متولد تهرانم
بابام تاجر بود و آدم ثروتمند اما خب خیلی اهل بریز و بپاش نبود
ی خواهر دارم ۲سال از خودم بزرگ تر که هیچوقت باهم جور نبودیم
من اصولا بچه ی آرومی بودم و کلا اهل شیطنت نبودم اما اون خواهرم ک اسمش فتانه هست، بشدت آب زیر کاه و مرموز
اما جوری جلوی مامان بابام وانمود می کرد و خودشو شیرین می کرد که همیشه سوگلی مامان بابا بود
اما نمی خوام بگم بینمون فرق میذاشتن اما حرفای اونو بیشتر قبول داشتن

لایکم کن بعدا بخونم

دختر قد بلند که همه مسخره اش میکنن حتی اینجا اما براش  مهم نیست چون قد بلندی یه نعمنه که همه کس ندارن :)🧚🏻‍♀️💙 پاترهدی و  وفادار به آلبوس دامبلدور:)🧙🏻‍♂️ هر چی بیشتر تو نی نی سایت میگردم بیشتر برگام میریزه :/ من هنوز دارم دنبال ساقی خانونی میگردم که میگه روزی ۱۵ ساعت ورزش میکنم ://////   خدایی ساقیش حلال خوره 😂😑یه جوری با قد وزنم برخورد میکنید انگار تا حالا یه خانم هیکلی ندیدین 😐😐😐 واقعا ندیدین یا اسکل کردین 😑 تو نی نی سایت بعد از الویه قارچ منفور ترین مواد غذایی میباشد 👌🏻😐 یه گزینه هست برای دیدن افراد آنلاین که شما ببینی چند نفر دارن تاپیکتو میخونن پس هی نگو *هستین بزارممم* الان اگه بگیم نه نیستیم نزار، نمیزاری   

 

عزیزم من هم درست تجربه مشابه تورو داشتم تا اینکه با دکترساینا آشنا شدم. هم مشکلم برطرف شد هم جواب سوالهام رو گرفتم.

 پیشنهاد میکنم تو هم اینجا کلیک کنی و سوالت رو باهاشون درمیون بزاری.

2166

۱۶ سالم شده بود و سرم ب کتاب و درس و مشق بود
شاگرد اول بودم و همیشه درسم از فتانه بهتر بود
بار ها و بارها فهمیده بودم دوست پسر داره اما همیشه بخاطر خواهریم ب مامان بابا هیچی نگفتم
اما زمانی که بابام برامون گوشی گرفت، مدام سرش تو گوشی بود و پیامک بازی می کرد
ی بار رفتم سر گوشیش، البته اون هرشب تو گوشیم فضولی می کرد
پیامک های خیلی نامربوطی خوندم که مو ب تنم سیخ شده بود
اونقدر تنم یخ کرده بود که باورم نمی شد خواهرم اینقد آدم وِلی باشه...حرفهای زشت حرفهای رکیک از خصوصی ترین مسائل

اونشب چیزی ب خودش نگفتم
اما نمیخواستم خواهرم از راه ب در بشه و مثل ی هرزه زندگی کنه
سر و ته ماجرا رو زدم و ب مامان گفتم با پسرا دوست میشه و پیام بازی میکنن...باورم نمیشد که مادرم باور نمیکنه مامانم بهم میگفت تو حسودیت میشه خواهرت ی سر و گردن از تو بهتره، هوای منو پدرش رو داره و دلمون رو نمیشکونه...فاز نصیحت برداشت و بهم گفت: فریبا مامان خوب نیست آدم بد خواهرش رو بگه...اونم این حرفهارو.
هرچی قسم خوردم که بخدا میخوام از راه بدر نشه، مادرم باور نکرد

خیلی ناراحت شدم تو اون خونه هیچوقت حرف من برو نداشت
و همیشه فتانه کوبونده میشد تو سر من
بیخیال شدم
تا اینکه روزی که از مدرسه برمیگشتم هرچی منتظر فتانه وایسادم نیومد که باهم بریم. مدرسه هامون ی خیابون باهم فاصله داشت.
مدیر مدرسشون که منو دید سلام احوال پرسی کرد و سراغ فتانه و گرفتم گفت ی ۲۰ دقیقه هست رفته
همیشه باهم میرفتیم...دیگه دیر شده بود بدو بدو رفتم طرف خونه
کنار خیابون ما ی ما ی کوچه ی باریکه که از داخلش چندتا کوچه ی تنگ و تاریکه و هیچ رفت و آمدی نداره..برای اینکه راهم نزدیک بشه از اون کوچه رفتم وقتی از کنار ی کوچه بن بست رد شدم که تهش سیمان و ماسه خالی کرده بودن متوجه ی صداهایی مشمئزکننده شدم 

2165

جلوتر رفتم صدای ناله میومد
بازم جلو تر رفتم اینقد شل شده بودم که هرآن نزدیک بود با دیدن صحنه ی جلوی چشمم بالا بیارم
این خواهر من بود؟؟؟
با این وضع تو آغوش یه پسر؟؟؟در حالِ...؟؟؟ فکر کردم پسره داره اذیتش میکنه اما صدای دلبری هاش رو میشنیدم
جلوتر رفتم فقط جلوی دهنم رو گرفتم که داد نزنم...کفشم رو درآوردم و دویدم طرف پسره...
خواهرم مثل گچ شده بود 
سریع لباسش رو درست کرد و فرار کرد...نتوستم جلوش رو بگیرم 

نیستین؟؟؟

هستیم هستیم بذار

من بعد از ۷ سال جدا شدم ...،یه دختر که با آرزوهای زیادی ازدواج کرد و امیدوار بود خوشبخت میشع  ، که کنار مردی که دوستش داره زندگی میکنه با دخترشون و با همه سختیا بخاطر دخترشون میجگنداما ،،،نشد ک بشه ،انقدر خیانت کرد و خیانت کرد و کتکم زد و بیچارگی و بدبختی بهم داد که بریدم از همه چی و قید همه چیو زدم و خودمو کشیدم بیرون با دخترم ...اونم خیلی تلاش کرد تغییر کنه اما تو ذاتش بود و نتونست روز آخر بهم یه جمله گفت:من نه میتونم از تو بگذرم نه از هوس که متاسفانه از من گذشت ...دخترم سه سالو نیمشه و پیش منه...از همه چیم گذشتم تا بتونم ب آرامش برسم اما بازم نشد که بشه و مشکلات بزرگتر اومدن سر راهم ...خداروشکر بازم...دوستان من خیلی دوستون دارم مث اعضای خانواده م هستین خواهش میکنم دعام کنید از ته دلتون که ب آرامش برسم مشکلات لعنتیم ولم کنن ...اسمم مهساست .انشاءالله یه روزی این امضا رو تغییر میدم و مینویسم دیدین بالاخره شد❤🤲

پسره رو نمی‌شناختم. کفش و کیفم رو ب سمتش پرتاب کردم و فحشش میدادم...نمیفهمیدم چیکار میکردم. مشت ماسه هایی ک اونجا بود رو برمی‌داشتم و می‌ریختم توصورتش ..
پسره از من بزرگتر بود هیکلی تر..اومد جلو دوتا دستام رو گرفت...پرتم کرد رو ماسه ها....افتاد روم...احساس خفگی میکردم....میخواستم بالابیارم...گریه میکردم...جلوی دهنم رو گرفته بود و در گوشم گفت : اگر کلامی حرف بزنی توی کوچه گیرت میارم و حسابت رو میرسم
سرشو تکون داد و گفت فهمیدی؟؟؟ یا همین الان حالیت کنم 

2183

بقیه اش

خدایا شکرت که دعاهامو قبول کردی ویه پسر ناز شیطون رو بهم هدیه دادی ای خدا اینسریم دعاهامو قبول کن که من جز تو امیدی ندارم یه دختر چشم خوشگل صحیح و سالم بهم عطا کن که خوشبختیم کامل بشه مامانای نی نی سایتی برا حاجتم یه صلوات مهمونم کنید ممنون میشم منم براتون دعا میکنم🙏🙏

از شدت ترس سرم رو به علامت مثبت تکون دادم...پسره خودش رو تمیز کرد و ی تفی انداخت رو زمین و رفت 
اونقدر گریه کردم و اون صحنه ی زشت و زننده رو یادآوری کردم تا اینکه دیگه جون بلند شدن نداشتم..
تا خونه فقط با خودم فکر میکردم که چجوری ب مامان بابام بگم این خواهر عوضی من چه غلطی کرده
چجوری عفت و شرافت خودش رو به باد داده...
میدونستم هزارجور دوست پسر داره اما نمیدونستم ....
نزدیک خونه، ی آبسرد کن بود صورتم رو شستم تا قرمزی و ورم چشمام کم بشه

فقط مونده بودم چجوری با فتانه رو به رو بشم...
زنگ زدم...با تأخیر در باز شد...تا اومدم برم تو در حیاط باز شد و مادرم با غیظ و با سرو وصدا اومد طرفم و از موهام گرفت و کشون کشون برد تا تو ... جیغ کشیدم از درد، نمیدونستم چیشده بود
تا رفتم تو بابام با تسمه ب جونم افتاد
فقط دستام جلو صورتم بود که تو چشمم نخوره
بابام وحشی شده بود
التماس کردم یکی بهم بگه چیشده
فقط صدای نفرین های مادرم رو می‌شنیدم 
و حروم زاده گفتن بابام...

اونقدر منو زد تا دستش خسته شد...و ی گوشه افتاد و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن
مادرمم اونطرف بود
فتانه از اتاق اومد بیرون و اونم داشت گریه میکرد...هیشکی نمیگفت چیشده...فتانه رفت طرف مادرم و کنارش نشست و داشت ی چیزایی بهش میگفت
نمیفهمیدم چیشده
اومدم داد بزنم اما صدا از گلوم بیرون نمیومد...لبم چاک خورده بود و تموم تنم سیاه شده بود
آروم گفتم : میشه یکی بهم بگه چیشده بابا چرا منو میزنی

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2184
2189
2195
1872
2178
2190
2037
2052
2181
2117
2108