2137
2106
عنوان

عجب!مرابه خانه یک رباخوار بردی؟!

114 بازدید | 0 پست

از مرحوم محدّث قمی (رضی الله عنه) نقل شده که فرمود:


من سفری به همدان رفتم و بر شخص معتمدی وارد شدم. یک شب او به من گفت: فلان جا شام مهمانم، دلم می خواهد خدمت شما باشم. با هم آنجا برویم. من امتناع کردم. گفت:


آقا اگر شما همراه من بیایید آبروی من بیشتر می شود، برای من خوب است.


با هم رفتیم. شام آوردند و خوردیم، بعد از شام به منزل برگشتیم. من صبح برخلاف هر شب که با کمال راحتی برای نماز شب بر می خاستم، زمانی از خواب بیدار شدم که نزدیک طلوع آفتاب بود و نزدیک بود، نماز صبحم قضا شود. خیلی ناراحت شدم. عجب! آدم یک عمر زحمت بکشد که نماز شبش ترک نشود، ولی حالا چطور شده که نماز صبحم نزدیک است قضا شود؟


با عجله برخاستم، با ناراحتی وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم تا قضا نشود بعد به فکر افتادم چرا این طور شد؟ یعنی چه؟ برای من مصیبتی شد ... من فکر کردم چرا این طور شد؟ گفتم: شاید به خاطر شام دیشب بوده است. غیر از این دیگر توجیهی ندارم.


صاحبخانه آمد، به او گفتم: صاحب آن منزل که دیشب رفتیم چه کاره بود!؟ قدری تأمّل کرد و گفت: ایشان بانک بعدازظهر است. من نفهمیدم یعنی چه؟ بعد ادامه داد: بانک ها قبل از ظهر، ربا می دهند، این آقا بعدازظهر ربا می دهد.


من خیلی ناراحت شدم، گفتم: عجب! مرا به خانه یک رباخوار بردی و سر سفره او نشاندی. چرا این کار را کردی؟ به من خدمت کردی!؟ این مهمان نوازی بود؟


ایشان فرمود: اثر این غذا این طور شد که تا چهل شب نمی توانستم خوب برای نماز شب برخیزم. تا چهل شب موفّق نشدم آن گونه که باید، نماز شب را انجام بدهم.


به ما می‌گویند، اگر می‌خواهید صالح‌العمل باشید، غذایتان را پاک کنید؛ امّا ما دائم سعی در آلوده‌کردنش داریم.





صفیر هدایت، آیت الله ضیاءآبادی



چون در لَحَدم نکیر ومنکر دیدم...یک یک همه اعضای مرا بوئیدند...دیدند ز من بوی حسین می آید...ازآمدنِ خویش خجل گردیدند(درخواست دادن ممنوع-سوالات شخصی ممنوع)...اگه‌تاپیکامو خوندی و خوشت اومدحتما دعام کن وبگو الهی که شهیدشی
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2154
2115
2152
1872
2117
2139
2052
2037
2144
2108